سرم سنگینه . تو سرم یه عالمه نُت ِ . می نویسم . درفت اشون می کنم . و چون شهامت ِ پست کردن اشون رو ندارم اینقد رو هم جمع می شن که مارک ال از رید لازم می شن و حتی این کارم از این سنگینه ی سرم کم نمی کنه . اینکه فکراتو هی از نیمکره ی چپ ات شوت کنی نیمکره ی راست ات دردی رو دوا نمی کنه.موسیقی تجویز می کنم برا خودم . وسط ِ رایتینگ نوشن ها , لا به لای ِ شستن لیوان ها , همون موقع که دارم عطر ِ خوب ِ ملافه های تازه شسته شده رو میدم تو ریه هام , وقتی مامان زنگ میزنه حالمو بپرسه , همون موقع که تلفن ام هی زنگ میخوره و دوس ندارم جواب بدم دوس دارم صدای این آقای ابی رو که میخونه "منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم "و فکر میکنم این کلمه های ساده رو که من هزار بار به دم ِ دست ترین شکل ممکن ازشون استفاده میکنم موجود ِ نازنینی مثل جنتی عطایی میذاره کنار هم و می کندش مثل یه ورد .
دلم دوستی های دخترونه میخواد . دوستی های دخترونه . دوستی های دخترونه ی پشت ِ چراغ قرمز ِ کاغذ ِ آ پنج داره شانزلیزه ای . دوستی های دخترونه ی خل خلونه ای با می نی بوس ماه رمضونی دریا رفتنی و برگشتنی باقالی پخته خوردنی . دوستی های دخترونه ی نیمکت های پارک شهر و ورونیکا . دخترونه ی پیچک های کنار ِ هتل کادوس . دخترونه ی بستنی و فالوده . دخترونه ی قرارهای بی وقت پشت ِ در کلاس . قرارای بی وقت تر پشت در ِ کیش . دخترونه ی دخترونه و خدا خودش می دونه که چه سخته نداشتن همه اشون با هم و چقد سخت می گذره حالا بهم
روزها خیلی سریعتر از اون چیزی که باید دارن می گذرن و هی داره تند تند روزا از تقویم شازده کوچولوی جلو آشپزخونه خط می خورن . باید بنویسم روزای خوبین ؟ روزای بدی نیست روزهایی که داره میگذره . پر از کار و درسه. بیشتر از همیشه درسه . دارم جبران مافات میکنم انگار . به خودم میگم با برنامه تر باش . بیشتر به خودت توجه کن . بیشتر به خودت برس . باید مهربون تر , صبورتر , خوش اخلاق تر , و خیلی لاغرتر ! باشم ...
- پاییز تهران رو دوس دارم . خانوم کافی شاپه خانه ی هنرمندان رو با اون دستای نقاشی شده و لباس نارنجی اش , مغازه ی خانوم ِ پرنده ی آبی خوشبختی رو که پر رنگ و تیله و چیزای شگفت انگیزه , بام تهران رو , ولیعصر رو حتی وقتی یه طرفه است , همچنان پای سیب های قبیله رو , و حتی اون بازار گل رو تو راه بهشت زهرا ...
دارم همه ی سعی ام رو می کنم که آدم قابل تحمل تری بشم . که اگه حالا پاییزه, که اگه حالا اینقدر سرخوشی ریخته تو شبای طولانی اش ,که اگه حالا میشه دانشگاه رفت و چشم به خرمالوهای سبز دوخت و واسه نارنجی شدن اشون روز شماری کرد حیفه که این ادم مزخرفه ی الانم رو هی ور دارم کشون کشون باخودم ببرم .حال خودم این روزها خیلی بهتره :)
یک ماه پیش بود . شکایت ام را برده بودی پیش مامان . تا شنیدم کوله ام
را گذاشتم کولم و ر اه افتادم .صبح زود رسیدم . توی چهارچوبه ی در که
ایستاده بودم پشت کرده نشسته بودی روی ویلچر . آی که چقدر بدت می آمد از
این ویلچر لعنتی . یادت هست چقدر التماس ات می کردم حالا که پاهات درد می
کند بیا و سوار شو و برویم تا همین پارک کنار خانه امان نفسی تازه کنی ؟
متنفر بودی از اینکه خودت با همه ی ناتوانی جسمی ات نیازمند کس دیگری باشی
. اونی که از پشت بغل اش کردم تو بودی . کوچولو شده بودی فخری خانوم جانم
. شد یک عالمه بغل ات کنم و گریه کنم و اظهار ندامت ... به من گفتی بگو چه
مرگت بود این همه وقت دختره ی ... همه ی اون دو روز هی ازم پرسیدی . هی در
رفتم از جواب دادن ... گفتی تو یه چیزیت هست و نمی دونم چرا نمی گی ...دلم
نمیخواست اینجوری ببینمت . اینقدر دردمند . اینقدر رنجور .مونده بودم تو
کف ِ نظرات بی نظیرت درباره ی انتخابات . مونده بودم این چه حافظه ای ِ که
توی 88 سالگی هم شعر ِ بلند کتاب ِ اول دبستان اش رو از حفظ ِ .
آییییییییی... دلم برات تنگ شده . فردا که بیام اونجا باید بمیرم از غصه
که نیستی تو اتاقت . که من شب اگه بخوابم کنار تخت ات مثل همیشه نیستی که
حرف بزنیم تا صبح . نیستی دیگه فخری خانوم . نیستی دیگه خانوم ِ بی نظیر ِ
دوست داشتنی . چه خوب شد که ما اومدیم این خونه . چه خوب شد اصلن یکی مثل
شما اینقدر ِ نزدیک ام بود این دو ساله . شبایی که هزار و یک شب می خوندیم
با هم , جدول حل میکردیم , وقتایی که موهات رو رنگ می کردم برات , مراسم
چای خورون عصرامون , دور هم جمع شدنا , تیکه های بی نظیری که همیشه به جا
و به موقع بود , خیرخواهی ِ بیش از اندازه ات , هوش سرشارت , آیییییییییی
..ممنونم برای بودن ات .اگه می بینی گریه میکنم همه اش برای خاطره اینه که
نازنینی مثل تو رو از دست دادم وگرنه خوشحالم که دیگه درد نمی کشی که دیگه
شده بود آرزوت که نباشی ... خوفمه که کلید بندازم و برم اونور ... وقتی در
رو باز می کردی رو دیوار یه نوشته چسبونده بودی " بوسیدن ممنوع " و چه خوب
بود که همیشه برای من استثنا قائل می شدی . چه خوب بود بودنت ... همیشه
هستی . تو قلبم . تو یادم . می بوسمت
اون کارت ِ پر از گل محک اون دست خط ِ آشنای ِ مهربون ... اصلن الان خوشحالم بابت دفاعیات ِ سرسختانه ام سر کلاس دیروز در بحث نامه و اینا که همانا هند رایتینگ خودش یه بخش عظماست در ارتباطات . که حتی کاغذه . که حتی پاکته . که خب اونایی که انکارش میکنن حتما یه کارت پر گل نداشتن . حتما هیچ وقت لذت ِ شانزه لیزه های ِ کاهی ِ آ پنج رو کشف نکردن . که حتما هیچ کدوم پاکت های باسلیقه ی سال ِ هشتادی نداشتن .و حتی دفترچه های رنگارنگ پابکو و سم تو سایزهای مختلف ...
تبدیل به موجودی شدم حالا که حتی دم دست ترین معاشرتها دلهره زا شده اند برایش .آخرین باری که جایی مهمان بودم از خاطرم رفته و حالا برای یک مهمانی ساده دلشوره است که دارد بیداد میکند .
تجویز صبح های پرنور است اصلا این ترانه ی فری تیل (fairytale) الکساندر ریبک.
Years ago, when I was younger
I kind a liked, a girl I knew
She was mine and we were sweet hearts
That was then, but then it’s true
I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
Every day we started fighting
Every night we fell in love
No one else could make me sadder
But no one else could lift me high above
I don’t know what I was doing
When suddenly we fell apart
Nowadays I cannot find her
But when I do we’ll get a brand new start
I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
She’s a fairytale yeah
Even though it hurts
cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
تنهایی امشبم را یاد گرفتم چه جوری پر کنم . توی گوگل سرچ کردم موسیقی برای رقصیدن . به همین سرخوشی . تا دانلود شدن اش رفتم شیر و نسکافه ام را خوردم و نت های کلاس ِ فردام را نوشتم و لکچر سیلویا خانومم را یک صفحه خواندم . بعدش چراغ ها را که خاموش کردم , آقای ِ سلطان پور ِ بی بی سی را که میوت کردم , صدای اسپیکر را اینقدر که نشنوم صدای پاهای توی راه پله را بردم بالا و ... از همین جا توی این راهروی ِ فسقلی امان گذشتم و رسیدم طبقه ی بالای خانه ی پدری ام با خواهرک که می رقصیدیم .بعدترش خاطره ای دور بود . دست هام را گرفته بودی که چی برقصیم ؟ رنگ هاش یادم هست هنوز . بوی شمع هاش هم . اتوبان تهران کرج بود با موسیقی کردی . مدرس بود با چی ؟ سون بند ؟ تازه تو آینده هم با خیالم رقصیدم . توی یک عروسی :) با دامن پفی ِ زیر فنر دار :)))
من اگه خدا بودم می دادم اردیبهشت رو از تو ماه های بهار حذف کنن به جاش یه آبان ِ دیگه شایدم یه مهر دیگه می ذاشتم .اردیبهشت هم اردیبهشت های قدیم . از این جدیدآ فقط جنون های کش دارش مونده ...
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
...
آه باران ای امید جان بیداران
- حال و احوال خودم را این روزها از خودم هم که بپرسی نمی دانم . پس لطفا اینجوری زل نزن توی چشمهام که جواب پیدا کنی برای ِ قطره اشکی که ناغافل غلتیده روی صورتم که من تا خود ِ سپیده ی نزده هم که بگویم همین ِ نوای دل انگیز ِ " آه باران " بوده دلیل اش تو باز همینجور نگاهت روی صورتم است و من مجبورم خودم را پشت ِ گل های آبی گم و گور کنم ...
- دیروز رفتم نشستم توی سالن ِ قراضه ی سینما 22 بهمن وقتی همه خوابیم ِ جناب بیضایی را دیده ام و ... خب خوب نبود . خوب ِ دل چسب ِ خوشایند ِ مقبول نبود .همانقدر که بیست ِ تلخ و سیاه و سفید را دوست داشتم این یکی را نتوانستم هیچ جوره خواستنی اش کنم .
- اردیبهشت و جنون اش را توی ِ این روزهای شلوغ ِ مدرسه ای کجا پنهان کنم ؟
- حالا که دلم رفتن میخواهد ماندگارم کرده ای ... من دلم میخواهد برود .می شنوی که ؟ هنوز اینجا را میخوانی که ؟ یک فوت ِ کوچولو هم که کنی من به خواسته ام رسیده ام ها ... مرحمتی بنمای و اجابت کن
نمی نویسم اینجا شاید که دلم از تلفن هایی که توضیح می خواهند بابت کلمه هام فراری است . نمی نویسم اینجا شاید چون جامدادیم این روزها پر ِ استدلرهای نمدی ِ هزار رنگ ِ دوست داشتنی است و دفترم کنار ِ کتاب های نخوانده ام رفیق بهتری شده تا این چهاردیواری ِ مجازی . نمی نویسم اینجا چون هنوز با خودم کنار نیامده ام که با تکه های نانوشته ام چه کنم .نمی نویسم اینجا چون بله . دقیقا . کلاس ها و فیس بوک و لاست امانم را بریده اند ... بهانه پیدا کردن کار ِ سختی نیست این روزها
- یک ربعی نسخه به دست توی داروخانه ی سر چهارراه منتظرم که
آقایون دکتر سر از خط ِ آلبالو گیلاسی خانوم دکترمان درآورند و نسخه ی ما
را بپیچند . جالب اینجاست که هیچ کدام از عزیزان ِ کار بلد ِ کار کشته ی
مو سفید کرده در این فن ِ نسخه پیچی از پس خواندن این خط ِ خرچنگ قورباغه
بر نمی آیند و سر آخر دست به دامن یک آقای جوان ِ خوش تیپ در بخش لوازم
پزشکی می شوند . مسلم است بعد از پنج دقیقه انتظار برای دریافت داروی یک
نسخه ی ساده ترجیح دادم سر خودم را به لوازم آرایشی و بهداشتی گرم کنم .
مثلا چند تایی لاک ِ صورتی بردارم و هی تست کنم یا برای کلاس ورزش فردا
این Rexona
های خوش بو را که حالا خودم کلکسیونریست اشان شدم امتحان کنم که خدای
ناکرده یک عطر از زیر بینی مبارک در نرفته باشد و حرص نخورم بابت این تلاش
بی وقفه ی کم نظیر .
- گلفروشی سرچهارراه بنفشه ی آفریقایی آورده . هی هر روز از
جلوی گلفروشی که رد میشوم وسوسه ی داشتن یکی اشان می افتد به جانم و من
خودم را راضی میکنم که نه . ببین دختر جان . تو که از عهده ی نگه داشتن ِ
یک کاکتوس ِ فسقلیه کم زحمت بر نمیای چطور می خوای این بنفشه های طفلکی رو
نگه داری ؟ اینا یکی میخوان در حد ِ فاطمه که کلی دلسوزه گلهاست و بلده
چطوری ناز و نوازش اشون کنه . تو که از این جور چیزا سر در نمیاری . و
اینجوریه که هی هر روز خودمو راضی میکنم که بنفشه ی آفریقایی نداشته باشم
. ( در این لحظه پیمان با یک دسته سنبل وارد می شود .خدا جون ممنون )
*زئوس خدای خدایان کژدم سخت زهری را در راه این شکارچی خودخواه قرار داد و
او را نابود کرد. از این رو هیچگاه کژدم و شبان باهم در آسمان دیده نمی
شوند. در اسطوره های دیگر شبان به عنوان جنگنده ، قهرمان و مرد شیشه بدست
یاد شده است. در گذشته دریانوردان نیم کره ی شمالی طلوع زود هنگام شبان از
افق شرقی را نشانه ای از نزدیک شدن طوفانهای شدید زمستانی می دانستند. این
صورت فلکی در شبهای پاییز و زمستان جلوه خاصی دارد. ستارگان جبار تصویر
مردی را نشان می دهند که سپری از پوست شیر را به سمت غرب ، جایی که با
صورت فلکی گاو روبرو می شود، نگاه داشته و چماقی را بالای سر خود گرفته
است.
روز خوبی خواهد شد . روزی که ساعت ۵ صبح اش به اسکار دیدن بگذرد . ۷ اش یک آقای مهربان صبحانه درست کند و یک میز زیبای صبحانه بچیند . شان پن اسکار بگیرد . خانه مان مرتب و منظم و گردگیری شده باشد و ... خوب است دیگر و دارد خوش می گذرد . حتی با این انگشت ِ باند پیچی شده ی وبال گردن :(
از فردا صبح کلاس های ترم تازه شروع میشه و خب تو این روزها
که ورونیکاها دیگه سروکله اشون پیدا شده و وقت شستن پرده ها و خریدهای عید
ِ معلومه که آدم حوصله ی نشستن تو کلاس رو نداره . فقط انگار میشه تو هر
فاصله اش شمس لنگرودی گوش کرد . تو فاصله های بعدترش نزار قبانی خوند .
وسط ترهاش یه کافی میکس جانانه با شیرکاکائو درست کرد و همینجور خلانه و
مستانه سر و ته خونه ی نقلی رو پیمود و ...
خوبم . نمیدونم چرا لازم می بینم هر چند وقت یه بار بیام
اینجا اعلام وضعیت کنم .خوبم و منتظر بهارم . میدونم اردیبهشت خوب و بی
نظیری منتظرمه .این خوبی و بی نظیری اش هم ربطی به منطقه ی جغرافیایی اش
نداره اینو می تونم کاملا احساس کنم :)
جاده ی زیباکنار که رفته اید ؟! من یکی زیاد گذرم می افتد آن طرف ها .دیشب همینجور خوش خوش اک که می رفتیم یکی از بی نظیرترین و بی بدیل ترین و استثنایی ترین صحنه های همه ی عمرم را دیدم آنجا . یک گله ی بزرگ ِ اسب های قهوه ای بی محابا می تاختند برای خودشان وسط جاده و من حتی نفس کشیدن هم از یادم رفته بود بس که شگفت انگیز و زیبا بود دیدن چنین صحنه ای ... تمام که شد . دور که شدند . از سرخپوست ها خبری نبود .من دنبال اشان گشتم ها . اما خب نبودند . وسط جاده ی زیباکنار بودیم و هیچ کس نبود .حسرت اش به دلم ماند که چه لحظه ی باشکوهی می شد که برود ثبت شود توی قاب ِ دوربین و من تنبل دوربین ام را نبرده بودم ... اگر که روزی برسد که بشود از روی تصاویر ِ توی ذهن هامان یک عکس بگیریم یعنی مثلا یک پرینتر به یک جاییمان وصل کنند و روی کاغذهای سفید تصاویر ذهنی امان را چاپ کنیم خیلی خوب میشد . افسوس نمی خوردم حدااقل
مورد عجیب بنجامین باتن دیوید فینچر را دیشب دیدم . من که منتقد فیلم و نظریه پرداز نیستم اما به نظرم این فیلم را اگر کسی مثل تیم برتون می ساخت اثر خوش ساخت تری میشد و این قدر زود از روی بعضی از موضوعات اش بدون پرداخت رد نمی شد . گفتم که این یک نظر شخصی است و احتمالا از ارادت خالصانه ی من نسبت به تیم برتون عزیز ناشی می شود .
حس های متناقض ندارم این روزها . فکرای اضافه ی بی خود که هی ذهن را خط خطی می کنند و من را گرفتار خودشان ندارم این روزها .این روزها تعداد نداشته هایم زیاد شده . اما عوضش کلی چیز داشته ی خوب دور و برم ریخته که می خواهم قبل از اینکه یکی دیگر ورشان دارد بدزدمشان . بله . رسما بدزدمشان . از بس که حس ِ خوب ِ سرخوشانه ی جوانانه ی رها به من می دهند و من را دچار خودشیفتگی می کنند . از این عددهای روی ترازوی صبحگاهانه دارد خبرهای خوبی برای من می رسد و یک سفر هیجان انگیز کوتاه کاشفانه ...
ویکی: آره ... همونی که مارک گفت یه طلاق بد داشته. درست
گوش ندادم چی گفت.
کریستینا: داره اینجا رو نگاه میکنه.
ویکی: بهخاطر اینکه تو سعی کردی توجهش رو جلب کنی.
کریستینا: من سعی نکردم توجهش رو جلب کنم.
ویکی: چرا این کارو کردی. تمام مدت داشتی نگاهش می کردی.
کریستینا: من فقط داشتم شرابم رو میخوردم.
ویکی: البته که داشتی شرابت رو میخوردی ... به هرحال
بهتره یه کاری بکنی. چون طرف داره میآد اینجا. [خوان آنتونیو سر میزشان میآید.]
خوان آنتونیو: آمریکایی هستین؟
کریستینا: من کریستینا هستم، این هم دوستم ویکیه.
خوان آنتونیو: چشمهات چه رنگیه!؟
کریستینا: [متعجب] هان؟ ... آبیه!
خوان آنتونیو: من دلم میخواد شما دو تا رو دعوتتون کنم
با من بیاین اُوییِدو.
ویکی: بیایم کجا!؟
خوان آنتونیو: اُوییِدو. برای آخر هفته. یه ساعت بیشتر
راه نیست.
کریستینا: اُوییِدو کجا هست؟
خوان آنتونیو: پرواز خیلی کوتاهیه.
ویکی: با هواپیما؟
کریستینا: چی تو اُوییِدو هست؟
خوان آنتونیو: یه مجسمهسازی اونجاست که کارهاش منو خیلی
تحتتاثیر قرار داده. خیلی مجسمههای قشنگیه. عاشقشون میشین.
ویکی: ببینم تو، تو یعنی داری به ما پیشنهاد میدی باهات
بیایم به مجسمهساز رو تو اُوییِدو ببینیم و برگردیم.
خوان آنتونیو: نه خُب. کل آخر هفته اونجاییم. من بهتون
شهر و دوروبرش رو نشون میدم. غذای خوب میخوریم. شراب خوب میخوریم. عشقبازی میکنیم.
ویکی: بعد ببخشید، دقیقاً کی قراره اونجا عشقبازی کنه؟
خوان آنتونیو: امیدوارم سه تامون!
ویکی: خدای من!
خوان آنتونیو: من ترتیب همهی کارها و هزینهها رو میدم.
ویکی:یا حضرت! [به کریستینا] این یارو یه راست میره سر
اصل مطلب! [به خوان آنتونیو با لحنی تحکمآمیز] ببین جناب! شاید تو زندگی بعدیمون!
هوم؟
خوان آنتونیو: چرا نه؟ زندگی کوتاهه. زندگی خستهکننده
است. زندگی پر از درد و رنجه و این یه شانسیه که یه کار متفاوت انجام بدیم.
ویکی: ببینم، تو دقیاقاً کی هستی؟
خوان آنتونیو: من خوان آنتونیو اَم. تو هم باید ویکی باشی،
تو هم کریستینا. درسته؟ ... یا شاید هم برعکس گفتم؟
کریستینا: نه درست گفتی.
ویکی: البته شاید هم برعکس باشه. چون راستش برای تو که فرقی
نمیکنه. هر کدوم ما میتونه تو تختخوابت باشه. قضیه اینه!
خوان آنتونیو: شما هردوتون خوشگل و دوستداشتنی هستین.
ویکی: خیلی ممنون ولی ما عادت نداریم پرواز کنیم بریم یه
شهر کوچیک و قشنگ اسپانیایی تا با آدمی که ازمون دعوت کرده این کارو کنیم، عشقبازی
کنیم!
خوان آنتونیو: [به کریستینا] این دوستت عادت داره هر حس
وسوسهانگیزی که باهاش مواجه میشه رو اونقدر از نظر عقلانی تجزیه و تحلیل کنه تا
ذره ذره جذابیتهاش از بین بره؟
کریستینا: من راستش فکر میکنم باید بگم ... چشمهای من
درواقع رنگش سبزه!
ویکی: من فکر میکنم اینی که ما تمایلی نداریم از پیشنهاد
سکسی تو استقبال کنیم، نیازی به تجزیه و تحلیل داشته باشه. اگه علاقهمندی از یکی
از راههای مرسوم اجتماعی با ما ارتباط برقرار کنی، مثلاً دعوتمون کنی به یه نوشیدنی،
اون یه چیزی، اما در مورد این پیشنهادت گمون کنم بهتر باشه بری شانس خودت رو روی
یه میز دیگه امتحان کنی!
خوان آنتونیو: کجای پیشنهاد من شما رو اذیت میکنه؟
مطمئناً نه اونجاش که هر دوی شما از نظر من خوشگل و خواستنی هستین.
ویکی: اذیت؟ نه! اتفاقاً خیلی سرگرمکننده و اگه راستشو
بخوای گستاخانه است. [به کریستینا] دارم تصور میکنم که دیر شده یا واقعاً دیر شده
و دیگه باید بریم؟
کریستینا: من خیلی دوست دارم برم اُوییِدو!
ویکی: چی؟؟؟ داری شوخی میکنی!
کریستینا: من فکر میکنم خوش میگذره. فکر میکنم باید بریم.
واقعاً خیلی دلم میخواد بریم.
ویکی: [به کریستینا] میشه دربارهی این موضوع یه وقت دیگه
حرف بزنیم؟
خوان آنتونیو: [به کریستینا] امروز وقتی داشتی تو گالری
قدم میزدی، متوجه شدم لبهای خیلی قشنگی داری. خیلی سکسی و عالی.
کریستینا: [حرف ویکی را قطع میکند. رو به خوان آنتونیو]
ولی دربارهی عشقبازی نمیتونم تضمینی بدم. بسته به حس و حالم داره.
خوان آنتونیو: بیایم مثل قرارداد به این مسئله نگاه نکنیم.
من بدون کلک اومدم جلو و پیشنهاد خودم رو صادقانه دادم. حالا امیدوارم شما هم حرفهاتون
رو با هم بزنین و درنهایت این افتخار رو به من بدین که با خودم ببرمتون اُوییِدو.
از شانس خوب، تونستم هواپیمای یکی از دوستهام رو قرض بگیرم که جا برای هر سه
نفرمون داره و در ضمن من هم خلبان خوبی هستم.
ویکی: خیلی به خودت مطمئنی!
خوان آنتونیو: بهش فکر کنید. [خوان آنتونیو می رود. ویکی
عصبانی رو به کریستیینا]
ویکی: امیدوارم دربارهی رفتن شوخی کرده باشی.
کریستینا: خدای من! این یارو خیلی آدم جالبیه!
ویکی: جالب!؟ شوخی میکنی!؟ چیش جالبه؟ طرف میخواد
هردومون رو ببره توتختخواب، اما حتی اگه بتونه یکیمون رو هم ببره راضیه. و تو این
وضعیت البته به نظر میرسه اون نفر تو باشی.
کریستینا: ویکی! من یه دختر بزرگم، نه؟ اگه دلم بخوام
باهاش بخوابم، میخوابم و اگه نخواد، نه!
خوبم ... این اسکله ی انزلی اصلا جادو می کند . اصلا توی این موج های در رفت و آمدش جادو ریخته که با باد فوت می کندش سمتم . این اسکله ی انزلی با آن سکوی بلند که می شود از آن بالا هم گام با دریا رفت بی نظیر ترین تکه ی زمین است برای من ...اسکله ی انزلی همیشه اتفاق خوب دارد با خودش انگار . انگار آنجا را ساخته اند که من آدم های خوب ِ زندگی ام را آنجا ببینم ... وای خدا ... خیلی خوبم . خیلی زیاد . ممنونم
این خبرگزاری ِ کوفتی ِ لعنتی هی روی اعصاب است .از این همه آدم های دو روی بیزارم . از این همه دروغ . این همه چاپلوسی ... می جنگم . این چند ساله گذشته همه اش به جنگیدن گذشته .همه ی علاقه ام را این احمق ها دارند دود می کنند و من مانده ام ... نه پای رفتن دارم نه پای ماندن ... طاقت بیکاری ِ بیعاری را ندارم وگرنه هزار بار تا به حال جمع کرده بودم آن یک کمد ِ باقی مانده از دوره ی ژوراسیک را و گل ِ سرخ ِ خشکم را از روی میز ورداشته بودم و پوسترهایم را کنده بودم و زده بودم بیرون ...
از یک خانوم زیبا در این شب بارانی ِ سرد سه تا گوشواره ی زیبا و یک دستبد هدیه گرفته ام . خانوم گل آی خانوم گل با هم خوانده ایم . بستنی شکلاتی ِ غیر رژیمی کادارینه را خورده ایم و ... به من که بعد از مدت ها خوش گذشت . ممنون بابت این شب خوب
- تو صاحب شیک ترین کتابفروشی دنیایی توی خواب ِ من . بارانی بلندت رو پوشیدی و دست هات رو از پشت گره کرده بودی و راه می رفتی . وقتی رسیدم دویدم و محکم بغل ات کردم . دستت را گرفتم که کمی راه بریم .نگاهت با من نبود.نامه ای رسید و تو تنهام گذاشتی ...
کلاس آخری که پیچانده شود من ایستاده ام جلوی ِ گلفروشی ِ سرچهارراه و قربان صدقه ی گل های توی ِ مغازه می روم و به خودم یادآوری میکنم که یک دسته نرگس بخرم برای میز شام ِ امشب امان که مهمان داریم .فیاض می آید که امشب میهمان ِ خانه ی آبی ِ ما باشد و اندازه ی یک سال که ندیده ایم هم را حرف بزنیم ... به افتخارش ژله های فیروزه ای را ریخته ام توی گیلاس ها و خودم به تنهایی حسابی از این رنگ ِ بی نظیر ِ بی بدیل اشان کیف کرده ام ...
چه میدانم که چه حکمتی است توی روزهایی که تصمیم گرفته ای سرشار از انرژی باشی یکی درست همان لحظه های اول یک حال ِ اساسی می گیرد از تو و تا باقی ِ روز همینجور درب و داغان ادامه می دهی و تازه وسط هاش هم چند تایی ترکش راست می خورند وسط ِ پیشانی ات ... چه می دانم که چه حکمتی است ... یکشنبه که شکل ِ صندلی می شوم از بس که این کلاس به آن کلاس می نشینم دیگر چه احتیاجی به ترکش و خمپاره دارد ؟ هان ؟ آن هم برای منی که خودم یک بمب ساعتی بالقوه ام ... بی خیال .من و این ماهی ِ سفالی ام حالا بعد از سرخ کردن کتلت ها و درست کردن سالاد شیرازی می خواهیم یک شب خوب بسازیم.فیلم ببینیم با هم و آب پرتقال امان را بخوریم و به ریش دنیا بخندیم
- یکی از همین ظهرهای ِ هفته ای که گذشت بدون ِ هیچ برنامه ی پیش بینی شده ای رفته ام تور ِ پاییزه ی هر ساله ام را برگزار کردم چند تایی عکس گرفتم به رسم چند ساله و آیین همیشگی ِ مجنون واری های جوانی .چندتاییش انصافا خوب شد . یعنی اینقدر خوب شده که خودم که نگاه می کنم بهشان کیف می کنم از اینکه بالاخره کمی استعداد عکاسی برای خودم دست و پا کردم.عده ای از آتلیه داران شهرمان هم آمادگی خود را جهت برپایی نمایشگاهی از هنرهای این جانب اعلام داشتند .هاها ... چند تایی ونگ لانگ ِ با دمپایی و بی دمپایی می کشم و قاب می کنم می زنم توی " آو " :)
- لکچر چهارشنبه ام که به سلامتی تمام شد یک نفس راحت کشیدم .موضوع خوبی بود و کلی در کلاس بحث برانگیز شد و یک نمره ی خوبم هم گرفتم
- آخر هفته عروسی سارا است و کلی برنامه داریم برایش ... جاست دنس :)
- از جمله یکی از فاکتورهای امید به زندگی همانا خواهرک ِ کوچک ِ نفس ام می باشد .همین که برایم بی هوا اس ام اس می زند که دوستت دارم حال ِ خرابم را خوش می کند
- فردا روز دلهره آور ِ چرندی است برای من .کتمان نمی کنم که از گفتن آنچه که هست کمی هم می ترسم .ترس اش از بابت این است که از این موجود دوپای ِ دو رو هر چه بگویی بر می آید و من از اینکه بی دفاع بمانم بیزارم.
- چهارشنبه بود به گمانم که تله تئاتر ِ دل ِ سگ را از شبکه ی چهار دیدم . احمدآقالو داشت که من بسیار بسیار دوست اش می دارم اش با آن صدای ِ زنگ دار ِ خوب اش .سان شاین بویز هم که نمایش داده بودند چیز خوبی از آب درامده بود . مهدی هاشمی و آقالو بازی می کردند و حسابی از پس هم بر آمده بودند .
- باران که بند آمده حالا تازه داریم پاییز می بینیم .از اول هفته ی آینده می روم توی باغ جناب محتشم اطراق کنم .
- دیروز صبح رفتیم سر ِ پره... خیلی دیدنی بود .گزارش و عکس هاش را حاضر میکنم برای مجله امان
* این روزها همه با من سر ناسازگاری دارند .از این خانوم ِ فلاور ِ ندرلندی بگیر تااا...مثلا بی خیالم . که نیستم . مثلا حرص نمی خورم . که می خورم . اوضاع بدی دارم .یک ماه بیشتر وقت ندارم که کارهایم را انجام دهم و اگر خانوم ِ فلاور عزیز تصمیم بگیرد که ویزا ندهد خب نمی دهد دیگر .و من همینجا ور ِ دل ِ خانه و زندگی باقی می مانم .
* رشت را آب دارد با خودش می برد . خدا دارد حال ِ ما را درست حسابی می گیرد . چند وقت دیگر هم که ببارد ما یک لوتکا می سازیم ( از همین قایق های کوچک ) برای خودمان توی شهر بالا و پایین می رویم . من یک پرچم دزدان ِ دریایی به یاد ِ پاک ِ جک گنجیشکه ی محبوب می زنم بالاش :)