سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
سرم سنگینه . تو سرم یه عالمه نُت ِ . می نویسم . درفت اشون می کنم . و چون شهامت ِ پست کردن اشون رو ندارم اینقد رو هم جمع می شن که مارک ال از رید لازم می شن و حتی این کارم از این سنگینه ی سرم کم نمی کنه . اینکه فکراتو هی از نیمکره ی چپ ات شوت کنی نیمکره ی راست ات دردی رو دوا نمی کنه.موسیقی تجویز می کنم برا خودم . وسط ِ رایتینگ نوشن ها , لا به لای ِ شستن لیوان ها , همون موقع که دارم عطر ِ خوب ِ ملافه های تازه شسته شده رو میدم تو ریه هام , وقتی مامان زنگ میزنه حالمو بپرسه , همون موقع که تلفن ام هی زنگ میخوره و دوس ندارم جواب بدم دوس دارم صدای این آقای ابی رو که میخونه "منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم "و فکر میکنم این کلمه های ساده رو که من هزار بار به دم ِ دست ترین شکل ممکن ازشون استفاده میکنم موجود ِ نازنینی مثل جنتی عطایی میذاره کنار هم و می کندش مثل یه ورد .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 19:22 | لینک
|
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
دلم دوستی های دخترونه میخواد . دوستی های دخترونه . دوستی های دخترونه ی پشت ِ چراغ قرمز ِ کاغذ ِ آ پنج داره شانزلیزه ای . دوستی های دخترونه ی خل خلونه ای با می نی بوس ماه رمضونی دریا رفتنی و برگشتنی باقالی پخته خوردنی . دوستی های دخترونه ی نیمکت های پارک شهر و ورونیکا . دخترونه ی پیچک های کنار ِ هتل کادوس . دخترونه ی بستنی و فالوده . دخترونه ی قرارهای بی وقت پشت ِ در کلاس . قرارای بی وقت تر پشت در ِ کیش . دخترونه ی دخترونه و خدا خودش می دونه که چه سخته نداشتن همه اشون با هم و چقد سخت می گذره حالا بهم
نوشته شده توسط حباب در ساعت 12:15 | لینک
|
یکشنبه نوزدهم مهر 1388

روزها خیلی سریعتر از اون چیزی که باید دارن می گذرن و هی داره تند تند روزا از تقویم شازده کوچولوی جلو آشپزخونه خط می خورن . باید بنویسم روزای خوبین ؟ روزای بدی نیست روزهایی که داره میگذره . پر از کار و درسه. بیشتر از همیشه درسه . دارم جبران مافات میکنم انگار . به خودم میگم با برنامه تر باش . بیشتر به خودت توجه کن . بیشتر به خودت برس . باید مهربون تر , صبورتر , خوش اخلاق تر , و خیلی لاغرتر ! باشم ...
- پاییز تهران رو دوس دارم . خانوم کافی شاپه خانه ی هنرمندان رو با اون دستای نقاشی شده و لباس نارنجی اش , مغازه ی خانوم ِ پرنده ی آبی خوشبختی رو که پر رنگ و تیله و چیزای شگفت انگیزه , بام تهران رو , ولیعصر رو حتی وقتی یه طرفه است , همچنان پای سیب های قبیله رو , و حتی اون بازار گل رو تو راه بهشت زهرا ...
نوشته شده توسط حباب در ساعت 15:21 | لینک
|
سه شنبه هفتم مهر 1388
دارم همه ی سعی ام رو می کنم که آدم قابل تحمل تری بشم . که اگه حالا پاییزه, که اگه حالا اینقدر سرخوشی ریخته تو شبای طولانی اش ,که اگه حالا میشه دانشگاه رفت و چشم به خرمالوهای سبز دوخت و واسه نارنجی شدن اشون روز شماری کرد حیفه که این ادم مزخرفه ی الانم رو هی ور دارم کشون کشون باخودم ببرم .حال خودم این روزها خیلی بهتره :)
نوشته شده توسط حباب در ساعت 18:54 | لینک
|
