یکشنبه هشتم شهریور 1388
یک ماه پیش بود . شکایت ام را برده بودی پیش مامان . تا شنیدم کوله ام
را گذاشتم کولم و ر اه افتادم .صبح زود رسیدم . توی چهارچوبه ی در که
ایستاده بودم پشت کرده نشسته بودی روی ویلچر . آی که چقدر بدت می آمد از
این ویلچر لعنتی . یادت هست چقدر التماس ات می کردم حالا که پاهات درد می
کند بیا و سوار شو و برویم تا همین پارک کنار خانه امان نفسی تازه کنی ؟
متنفر بودی از اینکه خودت با همه ی ناتوانی جسمی ات نیازمند کس دیگری باشی
. اونی که از پشت بغل اش کردم تو بودی . کوچولو شده بودی فخری خانوم جانم
. شد یک عالمه بغل ات کنم و گریه کنم و اظهار ندامت ... به من گفتی بگو چه
مرگت بود این همه وقت دختره ی ... همه ی اون دو روز هی ازم پرسیدی . هی در
رفتم از جواب دادن ... گفتی تو یه چیزیت هست و نمی دونم چرا نمی گی ...دلم
نمیخواست اینجوری ببینمت . اینقدر دردمند . اینقدر رنجور .مونده بودم تو
کف ِ نظرات بی نظیرت درباره ی انتخابات . مونده بودم این چه حافظه ای ِ که
توی 88 سالگی هم شعر ِ بلند کتاب ِ اول دبستان اش رو از حفظ ِ .
آییییییییی... دلم برات تنگ شده . فردا که بیام اونجا باید بمیرم از غصه
که نیستی تو اتاقت . که من شب اگه بخوابم کنار تخت ات مثل همیشه نیستی که
حرف بزنیم تا صبح . نیستی دیگه فخری خانوم . نیستی دیگه خانوم ِ بی نظیر ِ
دوست داشتنی . چه خوب شد که ما اومدیم این خونه . چه خوب شد اصلن یکی مثل
شما اینقدر ِ نزدیک ام بود این دو ساله . شبایی که هزار و یک شب می خوندیم
با هم , جدول حل میکردیم , وقتایی که موهات رو رنگ می کردم برات , مراسم
چای خورون عصرامون , دور هم جمع شدنا , تیکه های بی نظیری که همیشه به جا
و به موقع بود , خیرخواهی ِ بیش از اندازه ات , هوش سرشارت , آیییییییییی
..ممنونم برای بودن ات .اگه می بینی گریه میکنم همه اش برای خاطره اینه که
نازنینی مثل تو رو از دست دادم وگرنه خوشحالم که دیگه درد نمی کشی که دیگه
شده بود آرزوت که نباشی ... خوفمه که کلید بندازم و برم اونور ... وقتی در
رو باز می کردی رو دیوار یه نوشته چسبونده بودی " بوسیدن ممنوع " و چه خوب
بود که همیشه برای من استثنا قائل می شدی . چه خوب بود بودنت ... همیشه
هستی . تو قلبم . تو یادم . می بوسمت
نوشته شده توسط حباب در ساعت 0:36 | لینک
|
شنبه هفتم شهریور 1388
دلم برات تنگ میشه خانوم زائر نازنینم
نوشته شده توسط حباب در ساعت 14:22 | لینک
|
جمعه ششم شهریور 1388
این هفته را هفته ی معاشرت نام گذاری میکنیم .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 2:34 | لینک
|
جمعه ششم شهریور 1388
زمانه زمانه ی دلتنگی است .
اون کارت ِ پر از گل محک اون دست خط ِ آشنای ِ مهربون ... اصلن الان خوشحالم بابت دفاعیات ِ سرسختانه ام سر کلاس دیروز در بحث نامه و اینا که همانا هند رایتینگ خودش یه بخش عظماست در ارتباطات . که حتی کاغذه . که حتی پاکته . که خب اونایی که انکارش میکنن حتما یه کارت پر گل نداشتن . حتما هیچ وقت لذت ِ شانزه لیزه های ِ کاهی ِ آ پنج رو کشف نکردن . که حتما هیچ کدوم پاکت های باسلیقه ی سال ِ هشتادی نداشتن .و حتی دفترچه های رنگارنگ پابکو و سم تو سایزهای مختلف ...
نوشته شده توسط حباب در ساعت 2:31 | لینک
|
