جمعه سی ام اسفند 1387
منتظرم ...
یا مقلب القلوب ...
سال نو مبارک
نوشته شده توسط حباب در ساعت 15:5 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
با این بار می شود دهمین باری که صفحه را باز میکنم به قصد نوشتن و می بندم . نطقم کور شده فعلا.تاشب
نوشته شده توسط حباب در ساعت 12:37 |
لینک
|
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
نوشته شده توسط حباب در ساعت 2:48 |
لینک
|
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
عادت کرده ام و حالا رنج می برم
نوشته شده توسط حباب در ساعت 21:58 |
لینک
|
سه شنبه بیستم اسفند 1387
تردید هایش را در آغوش کشیده و خوابیده
من اما هوشیار تر از هر وقت دیگری هستم .
ساعت : شش و چهار دقیقه ی بامداد . بیست اسفند
نوشته شده توسط حباب در ساعت 6:4 |
لینک
|
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
دو سه گل را باید
پر پر کرد
تا جسارت پیدا کنیم
که بهار را در فنجان چای
غرق کنیم.
* احمدرضا احمدی - روزی برای تو خواهم گفت
نوشته شده توسط حباب در ساعت 15:38 |
لینک
|
یکشنبه هجدهم اسفند 1387
- یک ربعی نسخه به دست توی داروخانه ی سر چهارراه منتظرم که
آقایون دکتر سر از خط ِ آلبالو گیلاسی خانوم دکترمان درآورند و نسخه ی ما
را بپیچند . جالب اینجاست که هیچ کدام از عزیزان ِ کار بلد ِ کار کشته ی
مو سفید کرده در این فن ِ نسخه پیچی از پس خواندن این خط ِ خرچنگ قورباغه
بر نمی آیند و سر آخر دست به دامن یک آقای جوان ِ خوش تیپ در بخش لوازم
پزشکی می شوند . مسلم است بعد از پنج دقیقه انتظار برای دریافت داروی یک
نسخه ی ساده ترجیح دادم سر خودم را به لوازم آرایشی و بهداشتی گرم کنم .
مثلا چند تایی لاک ِ صورتی بردارم و هی تست کنم یا برای کلاس ورزش فردا
این
Rexona
های خوش بو را که حالا خودم کلکسیونریست اشان شدم امتحان کنم که خدای
ناکرده یک عطر از زیر بینی مبارک در نرفته باشد و حرص نخورم بابت این تلاش
بی وقفه ی کم نظیر .
- گلفروشی سرچهارراه بنفشه ی آفریقایی آورده . هی هر روز از
جلوی گلفروشی که رد میشوم وسوسه ی داشتن یکی اشان می افتد به جانم و من
خودم را راضی میکنم که نه . ببین دختر جان . تو که از عهده ی نگه داشتن ِ
یک کاکتوس ِ فسقلیه کم زحمت بر نمیای چطور می خوای این بنفشه های طفلکی رو
نگه داری ؟ اینا یکی میخوان در حد ِ فاطمه که کلی دلسوزه گلهاست و بلده
چطوری ناز و نوازش اشون کنه . تو که از این جور چیزا سر در نمیاری . و
اینجوریه که هی هر روز خودمو راضی میکنم که بنفشه ی آفریقایی نداشته باشم
. ( در این لحظه پیمان با یک دسته سنبل وارد می شود .خدا جون ممنون )
- می روم که کیک مرغ درست کنم .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 21:9 |
لینک
|
شنبه دهم اسفند 1387
پنجره ی خانه ی ما جبار* دارد
*زئوس خدای خدایان کژدم سخت زهری را در راه این شکارچی خودخواه قرار داد و
او را نابود کرد. از این رو هیچگاه کژدم و شبان باهم در آسمان دیده نمی
شوند. در اسطوره های دیگر شبان به عنوان جنگنده ، قهرمان و مرد شیشه بدست
یاد شده است. در گذشته دریانوردان نیم کره ی شمالی طلوع زود هنگام شبان از
افق شرقی را نشانه ای از نزدیک شدن طوفانهای شدید زمستانی می دانستند. این
صورت فلکی در شبهای پاییز و زمستان جلوه خاصی دارد. ستارگان جبار تصویر
مردی را نشان می دهند که سپری از پوست شیر را به سمت غرب ، جایی که با
صورت فلکی گاو روبرو می شود، نگاه داشته و چماقی را بالای سر خود گرفته
است.
نوشته شده توسط حباب در ساعت 21:1 |
لینک
|
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی
بسوخت بر من مسکین دل تماشائی
"عراقی "
* این حس آشنای ِ خوش عطر رو دوست نداشته باشم چه کار کنم ؟ :)
نوشته شده توسط حباب در ساعت 23:54 |
لینک
|
دوشنبه پنجم اسفند 1387
روز خوبی خواهد شد . روزی که ساعت ۵ صبح اش به اسکار دیدن بگذرد . ۷ اش یک آقای مهربان صبحانه درست کند و یک میز زیبای صبحانه بچیند . شان پن اسکار بگیرد . خانه مان مرتب و منظم و گردگیری شده باشد و ... خوب است دیگر و دارد خوش می گذرد . حتی با این انگشت ِ باند پیچی شده ی وبال گردن :(
نوشته شده توسط حباب در ساعت 8:23 |
لینک
|
جمعه دوم اسفند 1387
دم دست بودن را از شب ها حذف میکنم .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 22:2 |
لینک
|
جمعه دوم اسفند 1387
از فردا صبح کلاس های ترم تازه شروع میشه و خب تو این روزها
که ورونیکاها دیگه سروکله اشون پیدا شده و وقت شستن پرده ها و خریدهای عید
ِ معلومه که آدم حوصله ی نشستن تو کلاس رو نداره . فقط انگار میشه تو هر
فاصله اش شمس لنگرودی گوش کرد . تو فاصله های بعدترش نزار قبانی خوند .
وسط ترهاش یه کافی میکس جانانه با شیرکاکائو درست کرد و همینجور خلانه و
مستانه سر و ته خونه ی نقلی رو پیمود و ...
خوبم . نمیدونم چرا لازم می بینم هر چند وقت یه بار بیام
اینجا اعلام وضعیت کنم .خوبم و منتظر بهارم . میدونم اردیبهشت خوب و بی
نظیری منتظرمه .این خوبی و بی نظیری اش هم ربطی به منطقه ی جغرافیایی اش
نداره اینو می تونم کاملا احساس کنم :)
نوشته شده توسط حباب در ساعت 18:27 |
لینک
|