تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

جاده ی زیباکنار که رفته اید ؟! من یکی زیاد گذرم می افتد آن طرف ها .دیشب همینجور خوش خوش اک که می رفتیم یکی از بی نظیرترین و بی بدیل ترین و استثنایی ترین صحنه های همه ی عمرم را دیدم آنجا . یک گله ی بزرگ ِ اسب های قهوه ای بی محابا می تاختند برای خودشان وسط جاده و من حتی نفس کشیدن هم از یادم رفته بود بس که شگفت انگیز و زیبا بود دیدن چنین صحنه ای ... تمام که شد . دور که شدند . از سرخپوست ها خبری نبود .من دنبال اشان گشتم ها . اما خب نبودند . وسط جاده ی زیباکنار بودیم و هیچ کس نبود .حسرت اش به دلم ماند که چه لحظه ی باشکوهی می شد که برود ثبت شود توی قاب ِ دوربین و من تنبل دوربین ام را نبرده بودم ... اگر که روزی برسد که بشود از روی تصاویر ِ توی ذهن هامان یک عکس بگیریم یعنی مثلا یک پرینتر به یک جاییمان وصل کنند و روی کاغذهای سفید تصاویر ذهنی امان را چاپ کنیم خیلی خوب میشد . افسوس نمی خوردم حدااقل 
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:14 | لینک  | 

مورد عجیب بنجامین باتن دیوید فینچر را دیشب دیدم . من که منتقد فیلم و نظریه پرداز نیستم اما به نظرم این فیلم را اگر کسی مثل تیم برتون می ساخت اثر خوش ساخت تری میشد و این قدر زود از روی بعضی از موضوعات اش بدون پرداخت رد نمی شد . گفتم که این یک نظر شخصی است و احتمالا از ارادت خالصانه ی من نسبت به تیم برتون عزیز ناشی می شود . 
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 18:28 | لینک  | 

حس های متناقض ندارم این روزها . فکرای اضافه ی بی خود که هی ذهن را خط خطی می کنند و من را گرفتار خودشان ندارم این روزها .این روزها تعداد نداشته هایم زیاد شده . اما عوضش کلی چیز داشته ی خوب دور و برم ریخته که می خواهم قبل از اینکه یکی دیگر ورشان دارد بدزدمشان . بله . رسما بدزدمشان . از بس که حس ِ خوب ِ سرخوشانه ی جوانانه ی رها به من می دهند  و من را دچار خودشیفتگی می کنند . از این عددهای روی ترازوی صبحگاهانه  دارد خبرهای خوبی برای من می رسد و یک سفر هیجان انگیز کوتاه کاشفانه ...
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:22 | لینک  | 


 

 

ویکی: به کی داری نگاه می‌کنی؟

کریستینا: این همون نقاشی نیست که تو گالری دیدیمش؟

ویکی: آره ... همونی که مارک گفت یه طلاق بد داشته. درست گوش ندادم چی گفت.

کریستینا: داره این‌جا رو نگاه می‌کنه.

ویکی: به‌خاطر این‌که تو سعی کردی توجه‌ش رو جلب کنی.

کریستینا: من سعی نکردم توجه‌ش رو جلب کنم.

ویکی: چرا این کارو کردی. تمام مدت داشتی نگاهش می کردی.

کریستینا: من فقط داشتم شرابم رو می‌خوردم.

ویکی: البته که داشتی شرابت رو می‌خوردی ... به هرحال بهتره یه کاری بکنی. چون طرف داره می‌آد این‌جا. [خوان آنتونیو سر میزشان می‌آید.]

خوان آنتونیو: آمریکایی هستین؟

کریستینا: من کریستینا هستم، این هم دوستم ویکیه.

خوان آنتونیو: چشم‌هات چه رنگیه!؟

کریستینا: [متعجب] هان؟ ... آبیه!

خوان آنتونیو: من دلم می‌خواد شما دو تا رو دعوت‌تون کنم با من بیاین اُوی‌یِدو.

ویکی: بیایم کجا!؟

خوان آنتونیو: اُوی‌یِدو. برای آخر هفته. یه ساعت بیش‌تر راه نیست.

کریستینا: اُوی‌یِدو کجا هست؟

خوان آنتونیو: پرواز خیلی کوتاهیه.

ویکی: با هواپیما؟

کریستینا: چی تو اُوی‌یِدو هست؟

خوان آنتونیو: یه مجسمه‌سازی اون‌جاست که کارهاش منو خیلی تحت‌تاثیر قرار داده. خیلی مجسمه‌های قشنگیه. عاشق‌شون می‌شین.

ویکی: ببینم تو، تو یعنی داری به ما پیش‌نهاد می‌دی باهات بیایم به مجسمه‌ساز رو تو اُوی‌یِدو ببینیم و برگردیم.

خوان آنتونیو: نه خُب. کل آخر هفته اون‌جاییم. من به‌تون شهر و دوروبرش رو نشون می‌دم. غذای خوب می‌خوریم. شراب خوب می‌خوریم. عشق‌بازی می‌کنیم.

ویکی: بعد ببخشید، دقیقاً کی قراره اون‌جا عشق‌بازی کنه؟

خوان آنتونیو: امیدوارم سه تامون!

ویکی: خدای من!

خوان آنتونیو: من ترتیب همه‌ی کارها و هزینه‌ها رو می‌دم.

ویکی:یا حضرت! [به کریستینا] این یارو یه راست می‌ره سر اصل مطلب! [به خوان آنتونیو با لحنی تحکم‌آمیز] ببین جناب! شاید تو زندگی بعدی‌مون! هوم؟

خوان آنتونیو: چرا نه؟ زندگی کوتاهه. زندگی خسته‌کننده است. زندگی پر از درد و رنجه و این یه شانسیه که یه کار متفاوت انجام بدیم.

ویکی: ببینم، تو دقیاقاً کی هستی؟

خوان آنتونیو: من خوان آنتونیو اَم. تو هم باید ویکی باشی، تو هم کریستینا. درسته؟ ... یا شاید هم برعکس گفتم؟

کریستینا: نه درست گفتی.

ویکی: البته شاید هم برعکس باشه. چون راستش برای تو که فرقی نمی‌کنه. هر کدوم ما می‌تونه تو تخت‌خوابت باشه. قضیه اینه!

خوان آنتونیو: شما هردوتون خوشگل و دوست‌داشتنی هستین.

ویکی: خیلی ممنون ولی ما عادت نداریم پرواز کنیم بریم یه شهر کوچیک و قشنگ اسپانیایی تا با آدمی که ازمون دعوت کرده این کارو کنیم، عشق‌بازی کنیم!

خوان آنتونیو: [به کریستینا] این دوستت عادت داره هر حس وسوسه‌انگیزی که باهاش مواجه می‌شه رو اون‌قدر از نظر عقلانی تجزیه و تحلیل کنه تا ذره ذره جذابیت‌هاش از بین بره؟

کریستینا: من راستش فکر می‌کنم باید بگم ... چشم‌های من درواقع رنگش سبزه!

ویکی: من فکر می‌کنم اینی که ما تمایلی نداریم از پیش‌نهاد سکسی تو استقبال کنیم، نیازی به تجزیه و تحلیل داشته باشه. اگه علاقه‌مندی از یکی از راه‌های مرسوم اجتماعی با ما ارتباط برقرار کنی، مثلاً دعوت‌مون کنی به یه نوشیدنی، اون یه چیزی، اما در مورد این پیش‌نهادت گمون کنم به‌تر باشه بری شانس خودت رو روی یه میز دیگه امتحان کنی!

خوان آنتونیو: کجای پیش‌نهاد من شما رو اذیت می‌کنه؟ مطمئناً نه اون‌جاش که هر دوی شما از نظر من خوشگل و خواستنی هستین.

ویکی: اذیت؟ نه! اتفاقاً خیلی سرگرم‌کننده و اگه راستشو بخوای گستاخانه است. [به کریستینا] دارم تصور می‌کنم که دیر شده یا واقعاً دیر شده و دیگه باید بریم؟

کریستینا: من خیلی دوست دارم برم اُوی‌یِدو!

ویکی: چی؟؟؟ داری شوخی می‌کنی!

کریستینا: من فکر می‌کنم خوش می‌گذره. فکر می‌کنم باید بریم. واقعاً خیلی دلم می‌خواد بریم.

ویکی: [به کریستینا] می‌شه درباره‌ی این موضوع یه وقت دیگه حرف بزنیم؟

خوان آنتونیو: [به کریستینا] امروز وقتی داشتی تو گالری قدم می‌زدی، متوجه شدم لب‌های خیلی قشنگی داری. خیلی سکسی و عالی.

کریستینا: ممنون.

ویکی: پوووه! باشه، باشه! اگه واقعاً می‌خوای بری ...

کریستینا: [حرف ویکی را قطع می‌کند. رو به خوان آنتونیو] ولی درباره‌ی عشق‌بازی نمی‌تونم تضمینی بدم. بسته به حس و حالم داره.

خوان آنتونیو: بیایم مثل قرارداد به این مسئله نگاه نکنیم. من بدون کلک اومدم جلو و پیش‌نهاد خودم رو صادقانه دادم. حالا امیدوارم شما هم حرف‌هاتون رو با هم بزنین و درنهایت این افتخار رو به من بدین که با خودم ببرم‌تون اُوی‌یِدو. از شانس خوب، تونستم هواپیمای یکی از دوست‌هام رو قرض بگیرم که جا برای هر سه نفرمون داره و در ضمن من هم خلبان خوبی هستم.

ویکی: خیلی به خودت مطمئنی!

خوان آنتونیو: به‌ش فکر کنید. [خوان آنتونیو می رود. ویکی عصبانی رو به کریستیینا]

ویکی: امیدوارم درباره‌ی رفتن شوخی کرده باشی.

کریستینا: خدای من! این یارو خیلی آدم جالبیه!

ویکی: جالب!؟ شوخی می‌کنی!؟ چی‌ش جالبه؟ طرف می‌خواد هردومون رو ببره توتخت‌خواب، اما حتی اگه بتونه یکی‌مون رو هم ببره راضیه. و تو این وضعیت البته به نظر می‌رسه اون نفر تو باشی.

کریستینا: ویکی! من یه دختر بزرگم، نه؟ اگه دلم بخوام باهاش بخوابم، می‌خوابم و اگه نخواد، نه!

 

فیلم ویکی کریستینا بارسلونا / وودی آلن

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 0:42 | لینک  | 

خوبم ... این اسکله ی انزلی اصلا جادو می کند . اصلا توی این موج های در رفت و آمدش جادو ریخته که با باد فوت می کندش سمتم . این اسکله ی انزلی با آن سکوی بلند که می شود از آن بالا هم گام با دریا رفت بی نظیر ترین تکه ی زمین است برای من ...اسکله ی انزلی همیشه اتفاق خوب دارد با خودش انگار . انگار آنجا را ساخته اند که من آدم های خوب ِ زندگی ام را آنجا ببینم ... وای خدا ... خیلی خوبم . خیلی زیاد . ممنونم 
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:56 | لینک  | 

یک اتفاق عجیب افتاده

من علاقه و اشتیاقم رو به همه ی غذاهای دوست داشتنی ام از دست داده ام و از این بابت بسیار خوشحالم

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 21:29 | لینک  |