دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
از یک
خانوم زیبا در این شب بارانی ِ سرد سه تا گوشواره ی زیبا و یک دستبد هدیه گرفته ام . خانوم گل آی خانوم گل با هم خوانده ایم . بستنی شکلاتی ِ غیر رژیمی کادارینه را خورده ایم و ... به من که بعد از مدت ها خوش گذشت . ممنون بابت این شب خوب
نوشته شده توسط حباب در ساعت 22:5 |
لینک
|
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
- تو صاحب شیک ترین کتابفروشی دنیایی توی خواب ِ من . بارانی بلندت رو پوشیدی و دست هات رو از پشت گره کرده بودی و راه می رفتی . وقتی رسیدم دویدم و محکم بغل ات کردم . دستت را گرفتم که کمی راه بریم .نگاهت با من نبود.نامه ای رسید و تو تنهام گذاشتی ...
نوشته شده توسط حباب در ساعت 19:46 |
لینک
|
چهارشنبه بیستم آذر 1387
آن سوی روزهای دوری و تنهایی
با بوسیدن لبان ی تو احساس می کنم
نامه یی عاشقانه را
در صندوق پست قرمزی انداخته ام
"نزار قبانی "
نوشته شده توسط حباب در ساعت 21:4 |
لینک
|
دوشنبه هجدهم آذر 1387
اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد
نوشته شده توسط حباب در ساعت 1:38 |
لینک
|
یکشنبه هفدهم آذر 1387
کلاس آخری که پیچانده شود من ایستاده ام جلوی ِ گلفروشی ِ سرچهارراه و قربان صدقه ی گل های توی ِ مغازه می روم و به خودم یادآوری میکنم که یک دسته نرگس بخرم برای میز شام ِ امشب امان که مهمان داریم .فیاض می آید که امشب میهمان ِ خانه ی آبی ِ ما باشد و اندازه ی یک سال که ندیده ایم هم را حرف بزنیم ... به افتخارش ژله های فیروزه ای را ریخته ام توی گیلاس ها و خودم به تنهایی حسابی از این رنگ ِ بی نظیر ِ بی بدیل اشان کیف کرده ام ...
ـ نرگس یادم رفت بخرم :(
- جای ِ بعضی نفرات خالی است .فاطمه و بهروز
نوشته شده توسط حباب در ساعت 18:28 |
لینک
|
یکشنبه دهم آذر 1387
چه میدانم که چه حکمتی است توی روزهایی که تصمیم گرفته ای سرشار از انرژی باشی یکی درست همان لحظه های اول یک حال ِ اساسی می گیرد از تو و تا باقی ِ روز همینجور درب و داغان ادامه می دهی و تازه وسط هاش هم چند تایی ترکش راست می خورند وسط ِ پیشانی ات ... چه می دانم که چه حکمتی است ... یکشنبه که شکل ِ صندلی می شوم از بس که این کلاس به آن کلاس می نشینم دیگر چه احتیاجی به ترکش و خمپاره دارد ؟ هان ؟ آن هم برای منی که خودم یک بمب ساعتی بالقوه ام ... بی خیال .من و این ماهی ِ سفالی ام حالا بعد از سرخ کردن کتلت ها و درست کردن سالاد شیرازی می خواهیم یک شب خوب بسازیم.فیلم ببینیم با هم و آب پرتقال امان را بخوریم و به ریش دنیا بخندیم
نوشته شده توسط حباب در ساعت 21:0 |
لینک
|
شنبه نهم آذر 1387

- یکی از همین ظهرهای ِ هفته ای که گذشت بدون ِ هیچ برنامه ی پیش بینی شده ای رفته ام تور ِ پاییزه ی هر ساله ام را برگزار کردم چند تایی عکس گرفتم به رسم چند ساله و آیین همیشگی ِ مجنون واری های جوانی .چندتاییش انصافا خوب شد . یعنی اینقدر خوب شده که خودم که نگاه می کنم بهشان کیف می کنم از اینکه بالاخره کمی استعداد عکاسی برای خودم دست و پا کردم.عده ای از آتلیه داران شهرمان هم آمادگی خود را جهت برپایی نمایشگاهی از هنرهای این جانب اعلام داشتند .هاها ... چند تایی ونگ لانگ ِ با دمپایی و بی دمپایی می کشم و قاب می کنم می زنم توی " آو " :)
- لکچر چهارشنبه ام که به سلامتی تمام شد یک نفس راحت کشیدم .موضوع خوبی بود و کلی در کلاس بحث برانگیز شد و یک نمره ی خوبم هم گرفتم
- آخر هفته عروسی سارا است و کلی برنامه داریم برایش ... جاست دنس :)
- از جمله یکی از فاکتورهای امید به زندگی همانا خواهرک ِ کوچک ِ نفس ام می باشد .همین که برایم بی هوا اس ام اس می زند که دوستت دارم حال ِ خرابم را خوش می کند
نوشته شده توسط حباب در ساعت 16:9 |
لینک
|
پنجشنبه هفتم آذر 1387
مهمان خوب یعنی
کورش که با خودش یک عالمه فیلم خوب میاورد میهمانی و شب و روز آخر هفته ایمان را می سازد
نوشته شده توسط حباب در ساعت 23:28 |
لینک
|
یکشنبه سوم آذر 1387
احمد آقالوی دوست داشتنی ِ محبوب ام مرد... مردی که صدای جادوییش توی شب های تلخ ِ جوانی خود ِ لالایی بود برایم . خود ِ نوازش بود .خود ِ عشق بود
نوشته شده توسط حباب در ساعت 21:21 |
لینک
|