تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

- فردا روز دلهره آور ِ چرندی است برای من .کتمان نمی کنم که از گفتن آنچه که هست کمی هم می ترسم .ترس اش از بابت این است که از این موجود دوپای ِ دو رو هر چه بگویی بر می آید و من از اینکه بی دفاع بمانم بیزارم.

- چهارشنبه بود به گمانم که تله تئاتر ِ دل ِ سگ را از شبکه ی چهار دیدم . احمدآقالو داشت که من بسیار بسیار دوست اش می دارم اش با آن صدای ِ زنگ دار ِ خوب اش .سان شاین بویز هم که نمایش داده بودند چیز خوبی از آب درامده بود . مهدی هاشمی و آقالو بازی می کردند و حسابی از پس هم بر آمده بودند .

- باران که بند آمده حالا تازه داریم پاییز می بینیم .از اول هفته ی آینده می روم توی باغ جناب محتشم اطراق کنم .

- دیروز صبح رفتیم سر ِ پره... خیلی دیدنی بود .گزارش و عکس هاش را حاضر میکنم برای مجله امان

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 21:32 | لینک  | 

* این روزها همه با من سر ناسازگاری دارند .از این خانوم ِ فلاور ِ ندرلندی بگیر تااا...مثلا بی خیالم . که نیستم . مثلا حرص نمی خورم . که می خورم . اوضاع بدی دارم .یک ماه بیشتر وقت ندارم که کارهایم را انجام دهم و اگر خانوم ِ فلاور عزیز تصمیم بگیرد که ویزا ندهد خب نمی دهد دیگر .و من همینجا ور ِ دل ِ خانه و زندگی باقی می مانم .

 * رشت را آب دارد با خودش می برد . خدا دارد حال ِ ما را درست حسابی می گیرد . چند وقت دیگر هم که ببارد ما یک لوتکا می سازیم ( از همین قایق های کوچک ) برای خودمان توی شهر بالا و پایین می رویم . من یک پرچم دزدان ِ دریایی به یاد ِ پاک ِ جک گنجیشکه ی محبوب می زنم بالاش :)

*  دارم به رفتن کلاس یوگا فکر میکنم

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 19:2 | لینک  | 

کارگرا داشتن جلوی شیرینی فروشی ِ توی چهارراه رو میکندن . صاحب شیرینی فروشی یه ظرف ِ بزرگ از همه ی شیرینی هایی که داشت ریخت و آورد داد بهشون... دلم شاد شد . هنوز اندکی مهربانی باقی مانده

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 16:53 | لینک  | 

آخرش نوشته بود

اللهم ارحَم مَن لا یَرحَمُهُ العِباد وَ اقبِل مَن لا یَقبَلهُ البِلاد!

این دلتنگم می کنه ... این اشکم رو در میاره ... این شبم رو خیس می کنه و روزم رو ابری ... این ضربان قلبم رو زیاد میکنه ...

عجالتا" با سر رفتم تو دیوار ...به خودم می گم شاید این هفته که شال و کلاه کنم برم دنبال کارام شاید حالم بهتر بشه . به خودم میگم خرمالوها رو که بچینم توی ظرف ِ گلی شاید حالم بهتر بشه. به خودم میگم کوفت ! اینقده غرغر نکن...تلاش ات رو زیاد کن.تندتر بدو.

درد دارم و به تو پناه می برم

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:37 | لینک  | 

 فقط خواستم بنویسم که چقدر بی نظیری و دوست داشتنی و مهربانی برایم توی این شب ِ تولد کوفتیم .

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 21:13 | لینک  | 

دلم می خواد با یه خبر خوب ِ رویایی ِ خیلی خیلی بزرگ بیام سراغ اینجا ... نه با این دلشوره هام تو این روزهای باقی مونده ... نه با این دویدن های تموم نشدنی که نمی دونم حکمت اشون چیه که این روزها اینقده زیاد شدن ... نه با این تن خسته ام که می کشم اش با خودم این روزها هر جا ... این روزهای پر اتفاق ... پر زندگی ...اینقدر که آخر شب جز چند صفحه ای بیوتن مجال ِ هیچ چیز دیگه ای پیدا نمی شه توش دارن منو با خودشون می برن ... این دخترا که هی دارن تند تند عروس می شن و بچه میارن دارن یه چیزایی رو به من یادآوری می کنند ... اون خرمالوهای ِ توی حیاط که حسرت اشون به دلم می مونه بالاخره ..دلم می خواد هیچی نباشه .هیچکس نباشه . نه اینکه کلا اینجور باشه ها ... نه .همه اش قد چند ساعت . یا یه روز . بعد زندگی از نو . بعد زندگی همونی بشه که باید باشه . نه اینکه من تنبل و تن پرور و از زیر کار در رو باشم . نه که کم جنبه و کم طاقت باشم . نه ... مشکل اینه که در آستانه ی بیست و شش سالگی طاقت انتظار کشیدن رو ندارم ...

هی می خوام جلو جلو برنامه ریزی نکنم اما خب نمی تونم .من همینی ام که زیادی جلو می روم و گاهی هم زیادی عقب ... چه نقشه هایی که نکشیدم ... چه رنگ ها که نریختم ... چه ....

روزهای سختی رو دارم از سر می گذرونم ...

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 20:6 | لینک  |