اون دست خوشگله رو بیا
آفرین :)
خب ... همین دلیل کافیه برای اینکه بفهمیم طراح این قالب بی سلیقه است ...
دیدید ؟ به این راحتی هم حکم صادر شد
ختم جلسه

تابستان و این گرمای زجرآورش چیزی برایم باقی نگذاشته دیگر . به این گرمای طاقت فرسا بیماری همیشگی را که از اول تابستان دوباره یقه ام را گرفته هم که بخواهم اضافه کنم می توانم برای نتیجه گیری بنویسم تابستان خوبی نبوده . اما درست و حسابی و غیر مغرضانه که بخواهم نگاه کنم و همه ی تنفر همیشگی ام از تابستان را بگذارم کنار آنقدرها هم بد نبوده روزگار ... یک عروس زیبا دیدم که تا آخر عمر عکس قاب شده ی عروس بودن اش یادم می ماند ... یک آبشار سخاوتمند که در آغوشم گرفت و آرامم کرد ... آقای موسیقی که توی می نی بوس موتزارت نواخت و ترانه خواند ... مهمانی داشت ... یک خبر خوب که نیروانا دیروز پشت تلفن داد و شادم کرد ... هدیه های کوچک ... یار ِ مهربان ام ... شب و اسکله و دریا ...
اگر که بخواهم شاکر باشم همه ی اینها برای شادمانی کافی است ...
پس سخت نمی گیرم ... دل خوش می کنم به هزار رنگ گل های لباس ام ... یا به همین چین های آبی زیر پیراهنم ... به این گل زیبای بنفش که دیروز هدیه گرفتم ... به دامن لیمویی رنگم ... حتی همین فندک زیبایی که هدیه اش دادم به تو ... این روزها با کلمه ها شاد می شوم ... با دیدن آنها که دوست اشان دارم شاد تر ... آقای چاق مهربان روز جمعه ... پسرک دوست داشتنی که حالا مردی شده و قرار است برود سال سوم دانشگاه و رشته ی رئیسی بخواند ... ترجمه های تمام شده ... آمدن دوباره ی پاییز دل خوشی بزرگم ... آبان ... سفر با دوست ...
خوبم ...
اینکه نمی نویسم یعنی نه اینکه نباشم . نه اینکه حرف نداشته باشم برای گفتن . هستم . بیشتر از همیشه . خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم . شنیدن را هم .
