تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

برنامه ی فردا اینه

صبح پونِل ، عصر دریا ، شب دیسکو

* بعد از مدت ها این یک سفر یک روزه است. طلبیده انگار گیلان جان .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 0:54 | لینک  | 

تابستان شرجی مزخرف ِ بیهوده ی کش دار ِ خر !

لطفا تمام شو ...

من دارم آب می شوم

طاقت ندارم

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 22:55 | لینک  | 

دوستم بود . چهارشنبه ها دوست تر می شدیم  یعنی درست از وقتی که عطر  شیر و قهوه ی چهارشنبه ای   می پیچید لای برگهای دفترچه های سیمی تو دوست تر می شدی . خودنویس پلیکان که میلغزید روی نرمی کاغذ ٬ اشک هام که می چکید ...

غول قصه شد . وردهای جادویی بلد بود . هزار و یک گره کور را بلد بود باز کند . غول قصه هر روز توی اسکله ی انزلی ظاهر می شد . ارباب اش پاستیل می خورد و اشک می ریخت.ارباب توی همه ی عمرش اشکوی بزرگی بوده.

ارباب و غول قصه حالا چند سالی است که زیر یک سقف زندگی می کنند . غول قصه اینقدر بزرگ وار است که ارباب دلش می خواهد از خجالت آب شود برود توی خزرچه بس که چموش می شود گاهی ...

* غول قصه ی مهربان ِ من !

ممنونم که کنارم هستی

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 0:42 | لینک  | 

درد می کشم...

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 2:15 | لینک  |