جمعه هجدهم مرداد 1387
برنامه ی فردا اینه
صبح پونِل ، عصر دریا ، شب دیسکو
* بعد از مدت ها این یک سفر یک روزه است. طلبیده انگار گیلان جان .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 0:54 | لینک
|
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
تابستان شرجی مزخرف ِ بیهوده ی کش دار ِ خر !
لطفا تمام شو ...
من دارم آب می شوم
طاقت ندارم
نوشته شده توسط حباب در ساعت 22:55 | لینک
|
یکشنبه ششم مرداد 1387
دوستم بود . چهارشنبه ها دوست تر می شدیم یعنی درست از وقتی که عطر شیر و قهوه ی چهارشنبه ای می پیچید لای برگهای دفترچه های سیمی تو دوست تر می شدی . خودنویس پلیکان که میلغزید روی نرمی کاغذ ٬ اشک هام که می چکید ...
غول قصه شد . وردهای جادویی بلد بود . هزار و یک گره کور را بلد بود باز کند . غول قصه هر روز توی اسکله ی انزلی ظاهر می شد . ارباب اش پاستیل می خورد و اشک می ریخت.ارباب توی همه ی عمرش اشکوی بزرگی بوده.
ارباب و غول قصه حالا چند سالی است که زیر یک سقف زندگی می کنند . غول قصه اینقدر بزرگ وار است که ارباب دلش می خواهد از خجالت آب شود برود توی خزرچه بس که چموش می شود گاهی ...
* غول قصه ی مهربان ِ من !
ممنونم که کنارم هستی
نوشته شده توسط حباب در ساعت 0:42 | لینک
|
شنبه پنجم مرداد 1387
درد می کشم...
نوشته شده توسط حباب در ساعت 2:15 | لینک
|
