به همین سادگی را دیشب توی سالن شماره ی دو سینما سپیدرود با خواهرکم دیدم .من و طاهره ی فیلم شبیه بودیم ؟ نمیدانم . دلم گرفته بود . درست از صبح اش . هی یک پرده ی اشک می نشست پشت چشم هام . هی به روی خودم نمی آوردم . آخرش وسط حرف های شیرین پسر طاهره , آن موقع که داشت می گذاشت اش کلاس زبان و از دور نگاه اش می کرد , سریده شدن . خوشحالم که خواهرکم حالا بزرگ شده . اینقدر بزرگ که سرم را روی شانه های جوان اش بگذارم و آرام شوم .
* یک کارت که تویش تا جا می شد نوشته بود . حالم را خوش کرد . بدون بغض نمی شد خواندش . توی خانه راه رفتم و برای خودم بلند بلند خواندم اش . دلم خیلی تنگ است . خیلی خیلی خیلی زیاد ...

نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت
می دوم
شکوفه های تو ام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم
تو، طلسم آب شده در هوا،
شش های مرا، تسخیر کرده ای.
" شمس لنگرودی "
