باید برای آخر سال ام یک چیز ثبت شده داشته باشم . باشد برای شب . وقتی خانه ی آبی مان از تمیزی برق بزند و عطر خوش عودهایی که هدیه گرفتم فضا را خوش کند و تخم مرغ ها رنگ شده باشند و همه چیز آماده ی آماده ...

* افسردگی های متعدد من چه قدر وقت مرا تلف کرده . حداقل سه سال , که این بیش از تمام لحظات هم آغوشی من با اوست .

توی خیابان های شلوغ اسفند از این سوی شهر به آن سوی شهر که میدوم , توی مغازه ی مرغ فروشی , درست وسط وسط ِ بازار ماهی فروش ها تول لبخندهای کج و کوله ی کله های آماده ی طبخ , وسط آخرین حباب های ماهی های توی تشت سفید , توی عطر خوش خالیواش , ریحان , فلفل , وسط مصاحبه با دخترکی که میهمان امروز و فردا است , می نویسم . عاشقانه هایم پای سینک ظرفشویی , وقتی کاسه های سفالی آبی را می شورم نوشته می شوند . دلتنگی هایم وقتی ماهی ها را سرخ می کنم توی تابه . غرغر های همیشگی ام موقع جارو زدن
می نویسم
این روزها آدم های قصه های پیرزاد پریده اند درست وسط زندگی من . مانده ام با این همه واقعیت که اینطور دور و برم جولان می دهند چه کنم؟
دارم خودم را به زور به بهار می رسانم . می کشندم روی زمین و من می روم جلو . تمام انرژی ام را از دست داده ام .
- برای بیان دلتنگی های معمولی هم ضعیف شده ام .تو خود باقی را بخوان .
* نزدیکی . حنیف قریشی . کاغذ کاهی و این خطر زیر جمله های کتاب با روان نویس قهوه ای مجنون ام کرده .
