اینکه یکی , یه دوست قدیمی , که یه زمان زیادی ِ که ندیدی اش بگرده و پیدات کنه و بهت زنگ بزنه و بعدش یک ساعت تموم باهم حرف بزنید و اون وسط ها صداهای شلوغ کاری یه پسر کوچولوی 9 ماهه بیاد که اسم اش طاهاست و پسر صنم ِ خیلی دل انگیزه ... کلی با هم نبش قبر کردیم .
راستش احساس پیری می کنم کمی ... گذشته هایی که توی سال های 80 به پایین برای من قرار گرفتن زیادی دور اند .و خودم اونجا زیادی گم ام
- در راستای افزایش اعتماد به نفس اینجانب دیشب اقدام به ایجاد یک وب لاگ به زبان اجنبی نمودم . کلی ذوق داره که اون تو بنویسم . دیشب تا حالا سه تا پست داشته.
امروز وقتی می رفتم سمت باغ جناب محتشم ریتم قلبم خوب بود ... با نوبهاری می زد و می رقصید ... همه چیز امروز پاییزی بود . دفترچه ی یادداشتی که هدیه گرفتم از یار . باغ . برگ . پاییز .موسیقی که می رود توی رگ هام .
این روزها محسن نامجو گوش می دهم و اگر به بی ربطی انتخاب دومم نمی خندید تک آهنگ فرودگاه اندی ... می سازد با حال و روزم شدیدلی :)

این زعفران های گیلانی صید امروز . اِس پشالی برای خانوم غزال ...
این آقا خالق آقای بارتین هستن . که البته الان در حین انجام یک عملیات انتحاری بارتین مرحوم شده و به جاش داداشش اومده :)
خلاقیت رو دارید که ؟
مراسم امشب خوب بود . با همه ی بی ربطی های من و این مراسم دوست اش داشتم . مهم نبود که من جامعه شناسی نخوانده ام . دکتر چاووشیان استاد من نبوده و من حتی یک خط ناقابل از ترجمه ی هیچ کدام از کتاب هایش را نخوانده ام .مهم همان عطر خوش قهوه بود که پیچیده بود توی هوا .مهم دخترکان ِ دانشجوی مهربان بودند و آن پسرک که با هم کتاب ها را چیدیم و جمع کردیم و دوست شدیم . مهم خاطره ی سه نفری راه رفتن امان بود توی یک هوای مطبوع با قطره هایی که یکی در میان می نشست روی شانه هامان . این زعفران های گیلانی دیوانه ی هر جایی هوایی ام می کند . امروز خودم بودم .
