تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

 

دیشب آشپز بزرگ زود خوابید و ما با این آشپزکوچولوی بی نظیر پیکسار سر کردیم و لذت بردیم :)

مرتبط : غلاف تمام فلزی

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 8:24 | لینک  | 

 

 

گفته بودم که به مردم ایران سلام روزهای شنبه شدیدا مهر می ورزم ؟اما از بخت بد تنها چند دقیقه ای از اون رو می تونم ببینم و باقی اش رو مجبورم توی بحث ها ی با ربط و بی ربط کلاس مکالمه شرکت کنم .

اون خورشید خندان صبح ها که به آدم یدآوری می کنه امروز مال توست خودش یه پا انگیزه است برای شروع روز ... مخصوصا دیروز . بابت کلاس هفته ی قبل از خودم زیاد راضی نبودم .بیشترش رو ساکت مونده بودم . هرچند که مثبت هم گرفته بودم .  صبح که بیدار شدم هی به خود یادآوری کردم که امروز روزه تو ِ ... مال ِ خود ِ خودت ... پس سعی کن خوب بسازیش . کلاس کلاس خوبی از آب در میاد . استاد مهربون آخر کلاس از اینکه در بحث ها شرکت میکنیم تشکر می کنه و میگه که بچه های خوبی هستیم J

این روزها بیشتر از همه ی عمرم دارم درس می خونم و چون این بار چیزی که دارم می خونم همونی که دوست می دارم نه خسته می شم موقع خوندن و نه انگیزمو از دست می دم . کاشف ناشناخته ها می شم و افسوس سال های از دست رفته رو می خورم .

وسط درس و مشق و کارهای خونه و خبرهایی که باید تنظیم کنم چشمم دنبال بادبادک بازه .کلمه ها به من هجوم میارن و می ترسم از این همه اتفاق . از این همه تلخی ...

مدتی تنبل شده بودم .منی که یه وقت هایی کرم کتاب بالقوه ای بودم برای خودم رفته بودم زیر کتابا قایم شده بودم . ( این تنبلی رو بندازم گردن تعطیلی کتاب فروشی محبوب ام ؟) روزهای آینده روزهای خلوت تری خواهند بود . امشب اینو می خونم .

عطر پنهان در باد . داستان های زنان درباره زنان با ترجمه اسدا... امرایی و بعدا حتما  ازش خواهم نوشت

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:5 | لینک  | 

امیدی به این دقیقه های باقیمانده ی ابری نیست ... آدم ها به همین راحتی فراموش می کنند . فراموش می شوند ... همه ی مشکلم این بود که زیادی به تو امیدوار بودم .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 18:11 | لینک  | 

 

 

من یک مادربزرگ  واقعی پیدا کرده ام . یک مادبزرگ واقعی بی نظیر ِ مهربان ِ دانای باسواد ِ معرکه . یک مادبزرگ با دست های نرم و نوازش گر . با بوسه های ریز . با لقمه های نان و  پنیر عصرانه ای که برایم درست می کند . مادبزرگ پُر ِ وردهای جادویی است . سرشار از خاطره های خوب . روزهای رنگی دیروز . گذشته ی شلوغ و زنده اش .حضور او اتفاق فرخنده ی این روزهایم است .

مادربزرگ دو روزی است رفته دودآباد . با بغض از هم خداحافظی کردیم . دلم برایش خیلی تنگ شده .گردنبد فیروزه ای  یادگاری او توی گردنم هست هنوز .

گوشواره های ماه و ستاره هدیه ی آقای یار است . دل خوشم به همین زندگی که توی دستها و دل هایمان است ...

 

 

* خوشحالم که خوبی ...

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 22:26 | لینک  | 

پاییز بدون خرمالو یک چیز بزرگ کم دارد . خرمالوها را که یکی یکی جدا میکنم و توی سبدم می گذارم  , یک کفشدوزک خانوم نشسته روی برگ پرتقال کناری . می گذارم اش کف دست ام و با خرمالوها و لیموترش های خوش رنگ ِ خوش بو و دوست جدیدم می روم توی پارک شهر .زعفران های گیلانی سبز شده اند . همان جای هر ساله . دل تنگ می شوم . بغض می کنم . یک نیمکت .یک خروار تصویر . دلم را به دوست جدیدم خوش می کنم ...
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:56 | لینک  |