داریم اسباب کشی می کنیم کم کم اک . صبح به شدت بهم احساس خود کلفت بینی دست داده بود مخصوصا وقتی داشتم اجاقمون !!! رو پاک می کردم داشت اشکم در می اومد و بعدش فهمیدم به همین شدت بی ظرفیت ام ...
نیروهای غیبی رسیدن . مامان و رضی و یک نانانی مهربان . شستیم و سابیدیم و بسته بندی کردیم . واضح و مسلمه که کالاهای فرهنگی ! بخش عمده ی زندگی ما دو تا رو شامل میشه البته به اضافه ی شیشه های ترشی J
شب میریم تا با مادرخونده صحبت کنیم . مودب باشیم . مرتب باشیم . بریم خونه ی تازه رو ببینیم .
عاشق خرید کردن واسه خونه ی تازه ام . پرده های خوشگل خوشگل و آباژور و کمد و ...
خوشم میاد اهالی دانشگاه جدید به زندگی دانشجوهاشون اهمیت میدن و انتخاب واحد دیرتر افتاده و این یعنی یه فرصت طلایی واسه جا به جا شدن و تعیین موقعیت مکانی به بهترین شکل
شال و کلاه کرده ایم سر صبحی . میرویم دیلمان ... ابریشم کیهان کلهر دارد نوازشم می کن
* دیشب یک دل سیر نوشتم اینجا .اما خب بعد نوشتن با اشارتی معدوم اش نمودیم ... دیشب دل شوره و دل تنگی و دیوانگی باز سراغ خانه ی مرا گرفته بودند .دارم می روم دیلمان .
حالا حکایت منه
بعد مدت ها دور بودن از درس و مشق البته از مدل دانشگاهی اش دوباره امسال تجربه اش میکنم ... در کمال ناباوری دانشگاه قبول شدم . اونم همون رشته ای که می خواستم تو شهر خودمون ... اول مهر امیدوارم خیلی خوب تر از حس و حال خوش دانشگاه رفتن شروع بشه . مثلا با این خبر که دیگه دانشگاه نرم و به جاش برم اونجایی که دلم می خواد . هفته ی خوش و شادی بود . دختران نورانی همه اشون قبول شدند . آإقا معلم کلی به خودش بالید و کیف کرد .
صبح چشم هایم را که باز میکنم اولین خبر این است که دکتر محمود بهزاد پدر زیست شناسی ایران درگذشت ...
حیف بود ... توی ۹۴ سالگی با آن کت شلوار سرمه ای و بلوز اسپرت از چهارراه پورسینا تا داروخانه اش را پیاده می رفت پیرمرد ... صبح ها توی راه رفتن به سر کار دیدن اش انرژی مثبت سرشار بود ... توی ۹۴ سالگی اینقدر زنده بود که من از خودم توی ۲۴ سالگی پاک ناامید می شدم با دیدن اش ...
قرار بود برای یک روز زندگی اش را ثبت کردن بروم خانه اش... نشد
* مراسم خاکسپاری دکتر بهزاد سه شنبه صبح در سلیمانداراب رشت برگزار خواهد شد
