تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

داریم اسباب کشی می کنیم کم کم اک . صبح به شدت بهم احساس خود کلفت بینی دست داده بود مخصوصا وقتی داشتم اجاقمون !!! رو پاک می کردم داشت اشکم در می اومد و بعدش فهمیدم به همین شدت بی ظرفیت ام ...

نیروهای غیبی رسیدن . مامان و رضی و یک نانانی مهربان . شستیم و سابیدیم و بسته بندی کردیم . واضح و مسلمه که کالاهای فرهنگی ! بخش عمده ی زندگی ما دو تا رو شامل میشه البته به اضافه ی شیشه های ترشی J

شب میریم تا با مادرخونده صحبت کنیم . مودب باشیم . مرتب باشیم . بریم خونه ی تازه رو ببینیم .

عاشق خرید کردن واسه خونه ی تازه ام . پرده های خوشگل خوشگل و آباژور و کمد و ...

خوشم میاد اهالی دانشگاه جدید به زندگی دانشجوهاشون اهمیت میدن و انتخاب واحد دیرتر افتاده و این یعنی یه فرصت طلایی واسه جا به جا شدن و تعیین موقعیت مکانی به بهترین شکل

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 16:32 | لینک  | 

 

شال و کلاه کرده ایم سر صبحی . میرویم دیلمان ... ابریشم کیهان کلهر دارد نوازشم می کن

 

* دیشب یک دل سیر نوشتم اینجا .اما خب بعد نوشتن با اشارتی معدوم اش نمودیم ... دیشب دل شوره و دل تنگی و دیوانگی باز سراغ خانه ی مرا گرفته بودند .دارم می روم دیلمان .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 8:51 | لینک  | 

اصطلاحی وجود داره که میگه سر پیری و معرکه گیری

حالا حکایت منه

بعد مدت ها دور بودن از درس و مشق البته از مدل دانشگاهی اش دوباره امسال تجربه اش میکنم ... در کمال ناباوری دانشگاه قبول شدم . اونم همون  رشته ای که می خواستم تو شهر خودمون ... اول مهر امیدوارم خیلی خوب تر از حس و حال خوش دانشگاه رفتن شروع بشه . مثلا با این خبر که دیگه دانشگاه نرم و به جاش برم اونجایی که دلم می خواد . هفته ی خوش و شادی بود . دختران نورانی همه اشون قبول شدند . آإقا معلم کلی به خودش بالید و کیف کرد . 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 20:26 | لینک  | 

قبض موبایل رو بی خیال می شم و به جاش برای خودم یک کتونی محشر ِ نوستالوژیک میخرم . درست از جنس کتونی دوران دیوانگی ِ آخر . اینقدر باهاش ذوق مرگم و سر کیف که انگار دارم رو ابرا راه میرم . دیروز تمام مسیر صیقلان تا شرکت آقای عزیز رو آروم آروم راه رفتم و لذت بردم ... فیش موبایل رو هم انشاا... می پردازم . حقوق عقب افتاده اینجور وقتا به داد آدم می رسه ...

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 9:58 | لینک  | 

همین دیشب بود که قبل از خواب داشتم فکر می کردم به اینکه وقتی می میریم مثل یک دانه در دل خاک می گذارندمان و بعد قرار می شود که روزی جوانه بزنیم ...

صبح چشم هایم را که باز میکنم اولین خبر این است که دکتر محمود بهزاد پدر زیست شناسی ایران درگذشت ...

حیف بود ... توی ۹۴ سالگی با آن کت شلوار سرمه ای و بلوز اسپرت از چهارراه پورسینا تا داروخانه اش را پیاده می رفت پیرمرد ... صبح ها توی راه رفتن به سر کار دیدن اش انرژی مثبت سرشار بود ... توی ۹۴ سالگی اینقدر زنده بود که من از خودم توی ۲۴ سالگی پاک ناامید می شدم با دیدن اش ...

قرار بود برای یک روز زندگی اش را ثبت کردن بروم خانه اش... نشد

* مراسم خاکسپاری دکتر بهزاد سه شنبه صبح در سلیمانداراب رشت برگزار خواهد شد

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:39 | لینک  | 

 

اینی که داره اون یکی رو می خوره دوست جدید منه . به زودی بیشتر باهاش آشنا خواهید شد .

با هم خوش باشید 

 

 

دوست من  

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 13:21 | لینک  |