* اندازه های بزرگ تر این عکس رو از اینجا می تونین ببینید
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پيراهنت روی طناب رخت
باران را دوست دارم
اگر که می بارد
بر چتر آبی تو
و چون نماز خوانده ای
من خداپرست شده ام .
بيژن نجدی --- عاشقانه ها
شیشه ی عطر و شمع و فانوس دریایی ما
گیلاس آبی برای من . سرخی همه ی شراب های دنیا برای تو ... سرخ عاشقی
مشکی به من بیشتر از هر رنگی می آید .
این را تو گفته ای .
با موهای خیس نشسته ام روی صندلی های آبی و خاطره هایمان را غبارروبی می کنیم . اولین ها . اولین بارها ...
راستی کتاب فروشی داریوش حیف که بسته شد . توی بدر نمی شود یک ساعت ماند و کتاب جستجو کرد . آقای ممیز بد نگاه میکند به آدم .
تنهایی یک پا تری شده ام .شیر و شکلات و خامه و بستنی و سوپ ماهیچه و آب آناناس و هندوانه و فرنی ...
زویی ِ عزیزم ...
شاعر می فرماید
از محبت خارها گل می شود
دو ساله شده ایم
دو سالگی خوب است . جوانیم هنوز .همینکه داریم یاد می گیریم خیلی چیزها را باهم خوب است .
همینکه من دارم ریحان سابق می شوم ذره ذره روحم را شاد می کند .
این آدم منزوی دیوانه ی عاصی که همسر تو شده دلش امشب می خواهد که تا خود صبح برقصد
