این آخر هفته که بیاد اولین آخر هفته ای ِ تو سه هفته ی گذشته که امتحان ندارم و می تونم ول بچرخم . می خوام برم ماسوله. پنجشنبه و جمعه . شیر و نسکافه کنار همون پنجره ای که پر صدای رودخونه است از الان لبریزم می کنه
این برای من بیست و دو ساله عجیب است .
امشب را با برادرم با یک دنیا تصویر و خاطره سر می کنیم ...
خدا , خدای مهربانی است . باور نمی کنید ؟ شک دارید ؟ فکر می کنید که گاهی اوست که نا مهربان می شود ؟
باور کنید که مهربان است و سخاوتمند و بزرگ ... بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ ... توی دل ِ من که جا نمی شود
وقتی توی تابستان برایتان باران می فرستد , وقتی اجازه می دهد بوی این خاک باران خورده تا مغز استخوانتان نفوذ کند , وقتی پیچک های توی حیاط اینقدر دلبرند , باز هم دوست ندارید به مهربانی اش اعتراف کنید ؟
من فقط خواستم بگویم که حواسم هست که چقدر بی حواسم این روزها و نمی بینم و نمی شنوم و گم و گیج باز طی می کنم خودم را و به روی خودم هم نمی آورم اما تو باز مرا می بینی ...
شرمنده ام می کنی همیشه
من به تو هم قول میدهم دختر خوبی باشم
«اشك ها را پاك كن
دنيا كه هميشه بر اين پاشنه نمي چرخد
كفش ها را به پا كن
تا سپيده راهي نيست
باور كن
ميان اين ديوارهاي تنگ
زير اين آسمان سياه هم
مي شود رقصيد
سپيدترين پيراهنت را
در چمداني بگذار
تا آواز گنجشكان چيزي نمانده است
از بيراهه مي رويم
براي آن كه راه كوتاه تر شود
مي شود تا مرگ اخرين ستاره
دست ها را در جيب برد
سوت زد
آواز خواند ... »
