تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

 

هامون بازان جهان شمالی اند !

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 22:30 | لینک  | 

من هنوز همان قدر دیوانه ام .مدت ها بود که از یاد برده بودم

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 21:38 | لینک  | 

داره بارون میباره . من این بالای برج عاج نشستم وب لاگ می نویسم . مانیتورمون دچار مرگ مغزی شده . زندگی بدون اینترنت تو خونه ی ما سخت می گذره . کامی یه جورایی حکم بچه ی نداشته امون رو پیدا کرده . داره بارون میاد و من دارم خودم رو نصیحت می کنم که خر نشم باز پاشم برم زیر بارون راه برم و بعدش چهل درجه تب کنم و تیلیک تیلیک بلرزم ... خانوم خوبی باشم پاشم برم سر خونه زندگیم . اینکه این هفته نوبت من نیست که شام و ناهار درست کنم داره خیلی حال می ده . ترشی درست می کنم . بامیه با گلپر و سیر و سرکه . جناب آشپزی مستطاب رو هی بالا و پایین می کنم تا که ببینم در باب ترشی بامیه جناب نجف چی فرمودند . چیزی پیدا نمی کنم و ناچار به همون دانسته های خودم اکتفا میکنم .

این آخر هفته که بیاد اولین آخر هفته ای ِ تو سه هفته ی گذشته که امتحان ندارم و می تونم ول بچرخم . می خوام برم ماسوله. پنجشنبه  و جمعه . شیر و نسکافه کنار همون پنجره ای که پر صدای رودخونه است از الان لبریزم می کنه

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 19:59 | لینک  | 

پدربزرگ مرد . پیرمرد خوش گذرانی که زندگی را همانطور که خواست دید و تجربه کرد و تا لحظه ی آخر زنده ی زنده بود ... امید به فردا توی هشتاد و چند سالگی داشت ...
این برای من بیست و دو ساله عجیب است .
امشب را با برادرم با یک دنیا تصویر و خاطره سر می کنیم ...
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:39 | لینک  | 

 

 

 

پیجک

خدا , خدای مهربانی است . باور نمی کنید ؟ شک دارید ؟ فکر می کنید که گاهی اوست که نا مهربان می شود ؟

باور کنید که مهربان است و سخاوتمند و بزرگ ... بزرگ ِ بزرگ ِ بزرگ ... توی دل ِ من که جا نمی شود

وقتی توی تابستان برایتان باران می فرستد , وقتی اجازه می دهد بوی این خاک باران خورده تا مغز استخوانتان نفوذ کند , وقتی پیچک های توی حیاط اینقدر دلبرند ,  باز هم دوست ندارید به مهربانی اش اعتراف کنید ؟

من فقط خواستم بگویم که حواسم هست که چقدر بی حواسم این روزها و نمی بینم و نمی شنوم و گم و گیج باز طی می کنم خودم را و به روی خودم هم نمی آورم اما تو باز مرا می بینی ...

شرمنده ام می کنی همیشه

من به تو هم قول میدهم دختر خوبی باشم

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 13:27 | لینک  | 

«اشك ها را پاك كن

دنيا كه هميشه بر اين پاشنه نمي چرخد

كفش ها را به پا كن

تا سپيده راهي نيست

 

باور كن

ميان اين ديوارهاي تنگ

زير اين آسمان سياه هم

مي شود رقصيد

 

سپيدترين پيراهنت را

در چمداني بگذار

تا آواز گنجشكان چيزي نمانده است

از بيراهه مي رويم

براي آن كه راه كوتاه تر شود

مي شود تا مرگ اخرين ستاره

دست ها را در جيب برد

سوت زد

آواز خواند ... »

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:2 | لینک  |