دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
من و اين لقمه ي هميشگي اين روزها به شدت با هم در گيريم تا دست من به جايي برسد . توي ذهنم از خروس خوان همينجور چند تا چند تا ضرب و تقسيم مي كنم و هي تنگ تر مي شوم .
باقي روز اينقدر تند و تيز از جلوي چشم هايم مي گذر كه تا به خودم مي آيم همه جا تاريك شد ه. هر روز صبح توي مسير هميشگي دلم مي خواهد بروم توي باغ محتشم و از زمين و هوا يادگاري بگيرم . اما خب نمي روم . در واقع هر روز نمي روم .دلم براي آلاچيق هاي زيباكنار تنگ شده . تاريخ مصرف كه نداشت ؟من دلم براي صداي موج و عطر دريا تنگ شده ... من هيچ وقت براي خودم كاري نمي كنم . طلب مي كنم و غر ميزنم . اين يعني يك من ِ واقعي كه اين روزها همينجور دارد براي خودش زير آبي مي رود .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 8:41 | لینک
|
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386
از پيدا و پنهان
نوشته شده توسط حباب در ساعت 12:29 | لینک
|
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386
زليخا _ نگاهم نكن , يوسف , وقتي كه در اين بستر خواهي خفت . چشم بر نيل بينداز كه در پنجره ديده خواهد شد . دست بر پوستم نكش , يوسف , وقتي كه در اين بستر خواهي خفت . نرمي حريرها را با سر انگشتانت نوازش كن . بر لب هايم بوسه نگذار , يوسف , وقتي كه در اين بستر خواهي خفت . لب بر ترنج ها بگذار كه بر بسترت خواهند بود . نام مرا مخوان با دهانت , وقتي كه در اين بستر خواهي خفت , نام نيل را بگو , نام باران را , عشق را ... بگذار دوباره جوان شوم از عشق , زيبا شوم , آن وقت در اين بستر كه خواهي خفت مرا نگاه كن . دست بر پوستم بكش . ببوس مرا با بوسه هاي دهانت . من نيل خواهم شد . من حرير خواهم شد . من زن خواهم شد .
نوشته شده توسط حباب در ساعت 12:7 | لینک
|
