تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

تو  راست مي گويي . آنچه كه اينجا مي نويسم از جنس ياس هاي فلسفي گاه و بي گاه جواني هايمان نيست .بیشتر واقعی است .  نوع زندگي ام عوض شده و همه ي اين دست و پا زدن هايم از همين است . خودم را به در و ديوار مي كوبم و سلانه سلانه مي روم . فاجعه اي رخ نداده .طوفان كه مي آيد آويزان پيچك هاي توي حياط مي شوم . با خودم و رفتارهايم اين روزها زياد درگيرم و اين همه ي همه ي داستان است . باقي اش خوشم به بوي پياز داغ و سبزي ترخون  و سفيدي برنج و سرخي لواشك هاي ملچ مولوچ و شيريني شازده كوچولويي كه بوس خارجي ياد گرفته  و اسكله ي انزلي كه خودت ميداني دفترچه خاطرات مصوري است براي خودش ...

باقي بقايت

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:34 | لینک  | 

توي آيينه ي مغازه ها هماني بودم كه شال قرمز به سر داشت . توي آينه ي خانه هماني ام كه چشم هايش دنيا را بي رنگ مي بينند .توي چشمهاي تو چي هستم ؟

همان شب كه باران مي باريد , درياي پشت خانه امان تمناي غرق شدن ام را نمي خواست بشنود . ببيند . من بودم و يك درياي شور واقعي روي كوسن هاي نيلي .تا صبح غرق شدم . نجات غريق نداشت دريامان . از اين دريا ديگر بيزارم . خسته ام . من طاقت موج بازي نداريم .

ماهني ...

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:31 | لینک  | 

 

من ادم مهماني و عروسي رفتن نيستم .دوست دارم در نا مشخص ترين جاي ممكن بشينم و تنها باشم . رقصيدن هم بلد نيستم . آدم خوش مشرب و بگو بخندي هم نيستم .  اين يكي را رفتم چون بايد مي رفتم . بايدش اين بود كه رفيق گرمابه و گلستان ام , غمخوار روزهاي ديوانگي ام عروس خانوم مراسم بود و روانه ي خانه ي بخت شد . توي پله ها كه خداحافظي مي كردم وقتي داشتم مي بوسيدم اش اين اشك هاي لعنتي مجال يك خداحافظي درست و حسابي را ندادند .تمام آن ساعت هاي لعنتي همينطور گذشت . ما با هم بزرگ شديم .حالا يكيمان اينجا مي ماند توي اين شهر باراني و  آن يكي ساكن دودآباد مي شود .

ميروم مهماني و مثل ارواح سرگردانم . اين چشم هاي خيس . طوفاني درون من برپاست . دلم را خوش ميكنم به دخترك صورتي پوش لپ قرمزي كه با رامكالش روي صندلي بشكن ميزند و آواز مي خواند . آدم اگر دخترك به اين ملوسي داشته باشد بازم رويش مي شود از خدا چيز بهتري بخواهد ؟

 

 

 

- شبكه ي سه ميم مثل من و مادر مي دهد و من بهانه دارم كه يك دل سير اشك بريزم .

 

- يه ورد جادويي مي خوام . كه بهم آرامش بده . خدايا آرامم كن .

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 8:31 | لینک  | 

نوجوانی شور دیگری دارد که من ندارم . ظهر را که میان دخترکان سبز و آبی پوش دبیرستانی میگذرانم غبطه می خورم به همه ی داشته هایشان . به همه ی  وسوسه های خوش زندگی اشان . به همه ی شادی های کودکانه اشان . به شادمانه گی شان . بی سبب شاداند و این همان چیزی که من همیشه کم داشته ام . کم دارم .

توی حیاط ساختمان مرکزی دانشگاه مگنولیاهای باشکوهی روییده که این روزها بدجوری دیوانه ام کرده . زیبای باشکوه اند اینها .

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 11:59 | لینک  | 

معركه است
نوشته شده توسط حباب  در ساعت 14:36 | لینک  | 

زني كه از قله گفت

روزي به دره دل سپرد

نزولش حكايت عشق بود

به دره رسيدن

شيرين ترين ثمر

زني كه سر به زمين سپرده بود

ديده بود

شنيده بود

مي دانست

از هراس آزردن سر بلند نكرده بود

لب كه گشود

به سروري برگزيدندش

مردي كه از خارزار به اميد طلافت شن زار

گذشته بود

به اميدزارش رسيد

به آغوشش كشيد

ماند و زخم خارش را فرصت مرهم داد

اما روزي به دريا دلداده شد

فرصت عبور از شن زار نيافت

مردي كه مرده بود از انتظار معشوقه شدن

مجنون شد

رها از هر بند و بار

آزاد از هر دل سپردگي

روزي از مسيرش عاشقي گذشت

مرد را به معشوقگي برگزيد

اميدش به ديوانگي برآورده شد

مرداني كه خواستند , نرسيدند

زناني كه جستند , تهيدست ماندند

اگر رسيدند

بي آرزو شدند

بي اميد

به آرزوي روز ديگري نشستند

شايد

راه ناگشوده اي يابند

حكايت زنان و مردان را بخوان

كه هر ورقش دارويي است

اگر از درد بي خندگي مي رنجي

 

ماندانا محيط -ماهنامه هفت -اسفند 85 .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:12 | لینک  | 

شبهايي است توي زندگي متاهلي كه دلت مي خواهد با خواندن يك ورد جادويي نشسته باشي كنج تخت توي خانه ي پدري و فروغ برايت بخواند و تو هي دستت را ببري زير تختت و كتاب در بياري و توي دفترچه هاي تك رنگ پاپكو تا خود صبح بنويسي و هوس بستني شاتوتي كني و 34 پله را پايين بروي و حواست باشد كه روي پله ي آخري پايت را محكم كني ... ديشب يكي از اين شب ها بود و من تنهاي تنها . خودم را بغل كردم . آن شرلي مو قرمزي ديدم و دلم خواست كه آنه برق چشمهاي گيلبرت را ميديد ... اما نديد ...

شب بدي بود . بد . تلخ . سياه .

...

غزال مي آيد و از هر دري حرف ميزنيم . وقت درست كردن نسكافه توي فنجان هاي طاووسي يادم بود بپرسم خودت چطوري ؟ وقت دادن عيدي يادم بود . دور ميز كه نشسته بوديم يادم بود . تقويم اردشير رستمي را كه ورق ميزدي يادم بود . كتاب را كه بهانه كردم هنوز هم يادم بود اما ... يك چيزي بگو .

...

نيروانا خانوم ديشب كه خواب ديدي دريا آمده خانه ي ما پري دريايي نداشت ؟

...

اول ترش و شيرين محسن نامجو كه مي خواند اي خدااااااااااا... دلم ميخواهد بپرم توي بغل خدا و محكم بغل اش كنم .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 1:15 | لینک  | 

تب داري . اينقدر اين رو و آن رو مي شوم و مسير دستشويي تا اتاق خواب را مي روم و مي آيم كه حالم بدتر مي شود . كلا با آمپول ميانه ي خوبي ندارم اين را دكترها از توي چشمهايم هم مي خوانند و بعد نصيحتم ميكنند كه اگر نزني دير خوب مي شوي و من هم ناچار تن در مي دهم و انگشت سبابه ام را اينقدر محكم گاز مي گيرم كه دردش از پني سيلين هم بدتر مي شود. با اين صداي مارلون براندويي و سرفه هاي خشك و كوفتگي تن اولين روز كاري را در سال جديد آغاز ميكنم و از خدا ميخواهم كه باقي روزها را به خير بگذراند .

از همين جا از بهترين و مهربانترين پرستار روي زمين هم تشكر ميكنم  و برايش از بوس هاي فوت فوتكي مي فرستم .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 1:11 | لینک  | 

 

دلم خيلي مي خواد تو كوله بارم

بذارم عشقت ات و هر چي كه دارم

ولي سنگيني ِ بار ِ زمونه

به روي شونه ام ِ طاقت ندارم

 

او كه شبيه ِ من است مي خواند . از قصه ي هستي و باغبان دلم مي خواند و من گوش مي دهم . خانومي كه شبيه من است صدايش زيباست . تست صدا داده ؟

بهاريه ننوشتم ... سامان ندارم ... دل تنگم... سال نو شده ... من ؟ نه انقدر كه بايد خوب نيستم . مدام براي خودم تكرار ميكنم ... يك سال زوج حتما سال خوبي است ... حتما ... حتما ...

اندازه ي تمام زنان خانه دار ِ كدبانوي دنيا ميهمان بازي كردم . غذا پخته ام . با عشق . بي عشق . ظزف شسته ام و با خودم حرف زده ام و صدايم توي معجزه ي پيريل و ابر و آب گم شده ... از عيد متنفرم ... از عيد هميشه متنفر بوده ام ... از اين روزهاي كش دار كه روي هر چه آب نبات كشي است در دنيا را سفيد كرده ... از اين روزهايي كه نداني توي چند شنبه افتاده اي ... از سريال هاي چهارده . سيزده قسمتي .از رنگ مو . هاي لايت . لو لايت . مانيكور . چاقي . لاغري . رژيم . لباس هاي نو . ... ٍبهار ديوانه ترم كرده ... دلتنگ تر از هميشه ام ...

دلم براي غزال  تنگ شده ... حتي زنگ هم نزده ام كه بگويم خانوم عيدت مبارك ... سال نو مبارك ... در چه حالي ؟

خجالت مي كشم ...

فرار مي كنيم از هم ...

خوبي ؟

دلم برايت تنگ شده ... با بغض . با اشك . با حسرت ...

نوشين   شلمان خريده برايم . ته چشمهايش بغض هزار ساله است . قد عمر همه ي اجدادش . مثل من يك دريا اشك نريخته دارد ...

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 1:58 | لینک  |