تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

تو بي حالي . من سستم . پاهايم با من راه نمي آيند باز . خودم و كوله پشتي بيست تني ام را مي كشم تا خانه . روي تخت ولو مي شوم و كتاب مي خوانم . هماني را كه تقديم شده بود به كلاريس و زويا پيرزاد مي خوانم . چرا اين زويا پيرزاد كتاب تازه نمي نويسند ؟ من هم دلم كلاريس مي خواهد . دلم داستان قفل ها مي خواهد . دلم هزار چيز مي خواهد و خودم مي دانم و نمي دانم . جزيره ام آبي ِ آبي است . روي بالش هاي دلفيني ام خورشيد خانوم مي كشم و با پولك و منجوق مي دوزم اشان . خانه ام گرم تر از هميشه مي شود . خانه ام ...

بهار نزديك است . گلهاي زرد وحشي سر و كله اشان پيدا شده . عيد دوست ندارم . تعطيلات پاستيلي همينجور هي كش مي آيد و كش مي آيد  و من جا مي مانم . مثل هميشه ...

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 13:18 | لینک  | 

من رويا مي بافم . چمن چمن , دامن دامن , صحرا صحرا . روياهايم را همچون گياهي مي كارم . دانه دانه . تك تك . يكي پس از ديگري .

 

 

نشسته ايم دور هم و تو مي گويي و مي گويي كه نبايد و نمي شود و چرا و چرا

و من توي دلم , دلم براي تمام بچه هاي يكي يكدانه اي مي سوزد كه لذت خواهر داشتن , برادر داشتن و بودن را هيچ وقت توي عمرشان درك نمي كنن . لذت داشتن بلوزهاي شبيه به هم . جوراب هاي شبيه به هم . لذت بازي ها . لذت آرزوها . لذت نداشتن هاي با هم ... دلم مي سوزد و مو فرفري ها دو تا مي شوند و تو مي گويي نبايد و من مادر همه ي بچه هاي نداشته ام مي شوم و برايشان كلاه و شال گردن هاي هزار رنگ مي بافم و تا ته دنيا با گلوله هاي رنگي ام دنبال اشان مي دوم و مي خندم .

تو مي گويي نبايد ... منطق من عجعول است . تو يكي كه ديگر خوب مي شناسي اش ! عجول براي داشتن ها ... تو را هم از همين منطق عجولم دارم . ديدي كه چه خوب شد .

مي شود براي سلام هاي پشت تلفن دلت ضعف برود روزي ؟

مي شود براي در آغوش كشيدن ها و بوسه هاي ريزه ؟

مزخرف ترين حرف عالم همان هشتاد درصد از دست رفته است كه هيچ جوره به كتم نمي رود و مي گذارمش به حساب مودد بزرگ كه يك روزي سر وقتش بروم .

 

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 19:42 | لینک  | 

 

من و روحم غمگين ايم اين روزها . من به شخصه عصباني  , خشن و بي رحم تر از هميشه ام  هستم  . من اين روزها بيشتر از هميشه شير نسكافه مي خورم و بيشتر از هميشه روي صندلي تاب تابي مي نشينم و توي كانال هاي تلويزيون دنبال يك اپراي ناب مي گردم يا يك نمايش عروسكي كودكانه و ساعت ها همان جا مي نشينم و ساكت ام .تمام روز به سكوت مي گذرد و من كلمه ها ,آواها و واژه ها را از ياد مي برم . مي ترسم و با خودم حرف مي زنم ...

روحم اين روزها  خودش را به در و ديوار مي زند و من دارم ترك ور مي دارم .

حتي يك شكلات گلاسه ي جانانه هم حالم را جا نمي آورد .

زودتر بايد خودم را درمان كنم .

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 19:27 | لینک  | 

-از آدم هايي كه جز فحاشي كردن و عصباني شدن چيز ديگري بلد نيستند به شدت بدم مي آيد . از آدم هايي كه وقت عصباني شدن شين اشان مي زند

 

-          دلم اتفاق هاي سريع مي خواهد باز . اتفاق هاي از  جنس فيلم هاي تخيلي  و چون آن اتفاق خيلي رئال در حال وقوع است من بغ مي كنم .

-          دلم مي خواست موهاي تابدار سياه داشته باشم و چشم هايم را سايه ي آبرنگي مشكي بزنم با يك ماتيك صورتي روي لب هاي بزرگ . درست مثل پنه لوپه كروز توي فيلم بازگشت آلمودار . عاش اين ريتم ديوانه كننده ي اسپانيش اش هستم

-          هواي اين روزها ديوانه كننده است . دريا مي طلبدمان و ما سر به هواييمان را با هزار و يك چيز توجيه مي كنيم . هوا خوب است و  خدا مهربانتر از هميشه و  بوي بهار مي آيد .

-           منم مثل تو به اعتمادي كه كرديم و برباد رفت فكر ميكنم . ولي ته دلم به برباد رفتن اش نرسيده ام هنوز .

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 11:41 | لینک  | 

 

 

رفتيم تولد آقاي فرهاد و برگشتيم . و با آقاي مميز عكس يادگاري انداختم  و بهزاد فراهاني با آن صداي جان دار ِ دوست داشتني اش بود و باربد آقاي بيات بود كه خيلي صورت مهرباني داشت و آقاي انتظامي كه سخت و محكم از بالاي پله ها نگاهمان مي كرد و براي فرهاد آواز تولدت مبارك مي خواند همراه ما .

رفتيم وليعصر و انقلاب و براي نشر قصه , غصه خورديم و آقاي تنومند و خانوم گل گلي مو حنايي را كه در آغوش باد است خريدم

 

 

 

توي مترو . پسركي مجهز به لباس زمستاني كامل . دماغ كوچولوي گردالو . چشم هاي درشت مشكي . لپهاي آويزون ِ محكم . با يك كيف خيلي جنتلمنانه وايستاده بود كنار مادرش . مترو توي ايستگاه كه توقف شد اون اولش جاش رو به مادرش تعارف كرد و بعد كه مادرش قبول نكرد خودش نشست . ايستگاه بعدترش رديف روبرو يه صندلي خالي شد . صاحبان نشسته روي صندلي ها همه اشون آقا بودند . مادرش اومد بره اون سمت بشين . كه اين اقا كوچولو خيلي محترمانه به مامانش گفت شما اين جا ( يعني سر جاي خودش كه خانم ها هم بودند ) بشين و من ميرم اونجا مي شينم . دلم براي اينجور مرد كوچولو داشتن غش رفت  :)

 پي نوشت اش هم اينكه اين پسرك بايد يه دختر سياه مي شد با اون چشماي سياه اش . از اون بچه هاي سياه پوست ناز با موهاي بافته شد و چشم هاي مهربون خيس ..

چشم هاي سياه پوستا خيلي قشنگه ... توي متروي استانبول مرد جوان سياه پوست كه روبروم نشسته بود . چشاش يه خيسي عجيبي داشت . يه جور مهربوني ِ عجيب غريب . يه نگاه آشنا . فكر مي كردم هر لحظه است كه اشكاش  جاري بشه .

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:30 | لینک  |