تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات حباب شيشه اي

 

ديشب حوالي ساعت دوازده شب لاله حسيني داشت درد مي كشيد . هي تاكيد مي كرد كه لاله ي حسيني است و بايد درد بكشد تا اتفاق بيافتد . سفيد بود و فقط بيست سال داشت . با چشم هاي سبزاش نگاهم مي كرد و از درد فرياد مي كشيد و من توي خودم مچاله مي شدم . دلم مي خواست كمك اش كنم . اما اين تجربه تنها مال او بود . مادرش سرخ و سفيد و همسرش پسركي ديلاق . تنها 20 سال داشتند . چند تاي ديگر هم بودند . يكي دومين بارش بود. آن يكي زير شمكش را گرفته بود توي دستهايش و راه مي رفت . فكر مي كردم سر كودك اش را در دست گرفته و دارد راه مي رود ...

تا صبح تلخ بود كه گذشت . صبح كه شد تلخ تر هم شد . زنانگي . زن بودن . مادر بودن . مهربان بودن . اين روزها درگيرم با اينها و هيچ سر در نميارم ...

به زنان ساده ي خوشبخت حسوديم مي شود .

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 21:24 | لینک  | 

ديشب 15 دقيقه زير تيغ ديدم . توي خواب تا صبح گريه كردم . پدرم توي خواب سه نفر را كشته بود !!!

آلاچيق هاي پايه مدرن شده . من از 80 تا به حال 5 سال بزرگتر شده ام . من توي پايه زير درخت هاي پشت بوفه با گربه هايش ساعت ها حرف زده ام و زير درخت هايش هزار خاطره چال كرده ام .اولين بار همينجا اعتراف كردم كه مي خواهم ازدواج كنم

 

لورنا خانوم گوش مي دهم و تو غير منتظره توي چهارچوبه ي در ظاهر مي شوي و مرا مي بري با خودت ...

 

امروز درس خواندم . درس خواندم . پياده روي كردم . سبكم .

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 18:52 | لینک  | 

در زدن را كه آغاز مي كنم

بند بند صدايم مي بندد

سكوت را كه آغاز مي كنم

آوار مي شوي و مي ايستي

تراشيدن آغاز مي كني

نفسم را مي تراشي و طرح طرح مرا

وقتي كه برآمدن آغاز مي كنم و

هق هق ات ستاره مي شود

به زير طرح نفس هايم

پولك سبز مي دوزي

تمام قد , حسرت ريز ريز

 

× شب سختي بود كه گذشت . بايد هزار چيز را مي چيدم كنار هم و نتيجه مي گرفتم . اما توي تمام لحظه ها دلم قرص بود . ولي دلم هي از چشم هايم مي چكيد و سر مي خورد . شاكي نيستم . حتي مي دانم كه ديگر هيچ وقت فكر هم نمي كنم به آنچه برايم گفتي .تو را دارم . حالا و هميشه خدا كند . معجزه ي

حضور تو براي تمامي لحظه هاست .

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 23:42 | لینک  | 

چمباتمه زدم روي كتاب زبان و جزوه هام و به خودم مي گم احمق جون تمام هفته از همين كتاب زپرتي براي خودت يه غول ساختي كه چي ؟ مريضي ديگه . اينو كه تو 3 ساعت مي شد تموم كرد و احتياجي نداشت به اينكه اينهمه خودت و فكر و ذكرت و درگير كني ... آدم نمي شم من ...

همينجور كه مشغول گفتگوي محترمانه با خودم هستم .فاطمه زنگ ميزنه . 52 دقيقه حرف ميزنيم . خيلي خوب بود . از همه چيز و همه كس مي گيم . حضورش اين روزا خيلي خوبه . يه چيزايي رو تو من زنده مي كنه كه مدتهاست از ياد بردم . از همين تلفن هاي 52 دقيقه اي بگير تا خيلي چيزاي ديگه ... لحظه هاي شاد كودكانه . درست مثل پيدا كردن يه آبنبات ته جيبات ...اين روزها از بودنت ممنونم .

 

اينا مال توِ .

نمي دونم اينجا رو مي خوني يا كه نه ...

نمي خوام بگم دلم برات تنگ شده ... چون مي خوام اداي ادم هاي مقاوم رو در بيارم .

دور افتاديم . من خواستم ؟ تو خواستي ؟ ما خواستيم ؟

پيش خودم فكر مي كنم شايد اين يه پروسه از زندگي آدم هاست كه يه روز نزديك و يه روز دير باشند . اما اين نظريه ي محكمي نيست كه حتي خودمم ازش دفاع كنم .

دنياي من و تو اينقدر دور شده ؟

من عوض شدم ؟

تو خوبي ؟

من هميشه نگرانتم . مي ترسم بهت نزديك شم كه پس ام بزني ... از همين دور نگرانتم و دلم ...

 

 

لاك صورتي . سايه صورتي . كفش هاي تخ تخي پاپيوني . اوه . خيلي متشخص شدم . راه رفتنم ريتم پيدا كرد . خانه ي هنر پروين . يك دسته نرگس خريدم و تا خونه اينقدر بوييدمشون كه عطرشون فكر كنم ته كشيد . شكلات گلاسه خوردم و به چاقي ام هيچ فكر نكردم . اوكي ... يادم هست كوچولو كه ديشب همينجا نوشتم به خاطر تو حاضرم هر كاري كنم . اما اين شكلات گلاسه بد وسوسه اي است ... از سيب سرخ هم بدتر است به خدا ... اما قول ميدهم كه صبوري كنم ... كنار مسجد توي بلوار گيلان كفشهاي پاشنه بلندم را عوض ميكنم و دوباره زمين را با پاهايم لمس مي كنم . براي اولين بار در عمرم جوراب زنانه ي مشكي پوشيدم .

 

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 22:37 | لینک  | 

 

صبح هاي زود يخ زده را دوست دارم . با دست كشهاي قرمز يك گوله برف سفيد از جلوي در جواد اينها بر مي دارم و مي چسبانم به لپ هايم . انگار كه بخواهم به خودم فلسفه ي تلخ و شيرين حيات را بفهمانم . ملموس شد . صورتم داغ شد و برف ها روي صورتم يك دل سير گريه كردند .

عصر دست در دست مادرم توي خيابان هاي اين شهر راه مي روم . احساس آرامش مي كنم . اين روزها دلم مي خواهد مادرم را با همه ي وسعت آغوش ام از آن خودم كنم . ظهر دراز مي كشم روي مبل و سرم را مي گذارم روي پاهايش . موهايم را نوازش مي كنم . ياد دردهايي كه به خاطر من كشيد مي افتم . بغض ام را با سيب سرخ خواهرم فرو مي دهم .

 

× از زنانگي خودم خسته ام . خود هزار تُني ام را هر روز حمل ميكنم . نااميدم . همه ي اينها براي اتفاق فرخنده اي است كه روزي خواهد افتاد . براي تجربه ي توست كه نمي دانم چه بايد بنامت . من به خاطر خودم و خودم و خودم و تو هر كاري مي كنم كوچولو .

 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 21:53 | لینک  | 

دستهايم التهاب كودكي را دارد كه براي اولين بار مي خواهد بنويسد . من دو سالي است كه جادو شده ام . سنگ شده ام . نوشتن را پاك از ياد برده ام . تنها براي خودم و او . او كه حالا جانانه ي من شده . يك شده با خون و تنم .

 

توي اين جمعه ي برفي تصميم كبري گرفته ام  كه دلم را به دريا بزنم و بي هيچ اسم و رسم و نام و نشاني اينجا بنويسم . من از پيدا شدن مي ترسم آدم ها . بگذاريد اين يك گوشه ي دنج را از آن خودم كنم .مهربان باشيد . خواهش مي كنم .

 

به احترام همه تان كه مي بينم و نمي بينمتان كلاه سفيد و آبي ِ منگوله دارم را از سر بر مي دارم و اسكارلت وار تعظيم مي كنم  و به سلامتي اتان مينوشم .

 

سلام . 

نوشته شده توسط حباب  در ساعت 12:36 | لینک  |