تبليغاتX
حباب شيشه اي

حباب شيشه اي

چشمامو که باز کردم رفت . دستام گرمه گرم بود
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 13:27  توسط حباب   | 

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

سرم سنگینه . تو سرم یه عالمه نُت ِ . می نویسم . درفت اشون می کنم . و چون شهامت ِ پست کردن اشون رو ندارم  اینقد رو هم جمع می شن که مارک ال از رید لازم می شن و حتی این کارم از این سنگینه ی سرم کم نمی کنه . اینکه فکراتو هی از نیمکره ی چپ ات شوت کنی نیمکره ی راست ات دردی رو دوا نمی کنه.موسیقی تجویز می کنم برا خودم . وسط ِ رایتینگ نوشن ها , لا به لای ِ شستن لیوان ها , همون موقع که دارم عطر ِ خوب ِ ملافه های تازه شسته شده رو میدم تو ریه هام , وقتی مامان زنگ میزنه حالمو بپرسه , همون موقع که تلفن ام هی زنگ میخوره و دوس ندارم جواب بدم  دوس دارم صدای این آقای ابی رو که میخونه  "منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم "و فکر میکنم این کلمه های ساده رو که من هزار بار به دم ِ دست ترین شکل ممکن ازشون استفاده میکنم موجود ِ نازنینی مثل جنتی عطایی میذاره کنار هم و می کندش مثل یه ورد .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:22  توسط حباب   | 

دلم دوستی های دخترونه میخواد . دوستی های دخترونه . دوستی های دخترونه ی پشت ِ چراغ قرمز ِ کاغذ ِ آ پنج داره شانزلیزه ای . دوستی های دخترونه ی خل خلونه ای با می نی بوس ماه رمضونی دریا رفتنی و برگشتنی باقالی پخته خوردنی . دوستی های دخترونه ی نیمکت های پارک شهر و ورونیکا . دخترونه ی پیچک های کنار ِ هتل کادوس . دخترونه ی بستنی و فالوده . دخترونه ی قرارهای بی وقت پشت ِ در کلاس . قرارای بی وقت تر پشت در ِ کیش . دخترونه ی دخترونه  و خدا خودش می دونه که چه سخته نداشتن همه اشون با هم و چقد سخت می گذره حالا بهم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:15  توسط حباب   | 


روزها خیلی سریعتر از اون چیزی که باید دارن می گذرن و هی داره تند تند روزا از تقویم شازده کوچولوی جلو آشپزخونه خط می خورن . باید بنویسم روزای خوبین ؟ روزای بدی نیست روزهایی که داره میگذره . پر از کار و درسه. بیشتر از همیشه درسه . دارم جبران مافات میکنم انگار . به خودم میگم با برنامه تر باش . بیشتر به خودت توجه کن . بیشتر به خودت برس . باید مهربون تر , صبورتر , خوش اخلاق تر , و خیلی لاغرتر ! باشم ...


- پاییز تهران رو دوس دارم . خانوم کافی شاپه خانه ی هنرمندان رو با اون دستای نقاشی شده و لباس نارنجی اش , مغازه ی خانوم ِ پرنده ی آبی خوشبختی رو که پر رنگ و تیله و چیزای شگفت انگیزه , بام تهران رو , ولیعصر رو  حتی وقتی یه طرفه است , همچنان پای سیب های قبیله رو , و حتی اون بازار گل رو تو راه بهشت زهرا ...


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:21  توسط حباب   | 

دارم همه ی سعی ام رو می کنم که آدم قابل تحمل تری بشم . که اگه حالا پاییزه, که اگه حالا اینقدر سرخوشی ریخته تو شبای طولانی اش ,که اگه حالا میشه دانشگاه رفت و چشم به خرمالوهای سبز دوخت و واسه نارنجی شدن اشون روز شماری کرد حیفه که این ادم مزخرفه ی الانم رو هی ور دارم کشون کشون باخودم ببرم .حال خودم این روزها خیلی بهتره :)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:54  توسط حباب   | 

یک ماه پیش بود . شکایت ام را برده بودی پیش مامان . تا شنیدم کوله ام را گذاشتم کولم و ر اه افتادم .صبح زود رسیدم . توی چهارچوبه ی در که ایستاده بودم پشت کرده نشسته بودی روی ویلچر . آی که چقدر بدت می آمد از این ویلچر لعنتی . یادت هست چقدر التماس ات می کردم حالا که پاهات درد می کند بیا و سوار شو و برویم تا همین پارک کنار خانه امان نفسی تازه کنی ؟ متنفر بودی از اینکه خودت با همه ی ناتوانی جسمی ات نیازمند کس دیگری باشی . اونی که از پشت بغل اش کردم تو بودی . کوچولو شده بودی فخری خانوم جانم . شد یک عالمه بغل ات کنم و گریه کنم و اظهار ندامت ... به من گفتی بگو چه مرگت بود این همه وقت دختره ی ... همه ی اون دو روز هی ازم پرسیدی . هی در رفتم از جواب دادن ... گفتی تو یه چیزیت هست و نمی دونم چرا نمی گی ...دلم نمیخواست اینجوری ببینمت . اینقدر دردمند . اینقدر رنجور .مونده بودم تو کف ِ نظرات بی نظیرت درباره ی انتخابات . مونده بودم این چه حافظه ای ِ که توی 88 سالگی هم شعر ِ بلند کتاب ِ اول دبستان اش رو از حفظ ِ . آییییییییی... دلم برات تنگ شده . فردا که بیام اونجا باید بمیرم از غصه که نیستی تو اتاقت . که من شب اگه بخوابم کنار تخت ات مثل همیشه نیستی که حرف بزنیم تا صبح . نیستی دیگه فخری خانوم . نیستی دیگه خانوم ِ بی نظیر ِ دوست داشتنی . چه خوب شد که ما اومدیم این خونه . چه خوب شد اصلن یکی مثل شما اینقدر ِ نزدیک ام بود این دو ساله . شبایی که هزار و یک شب می خوندیم با هم , جدول حل میکردیم , وقتایی که موهات رو رنگ می کردم برات , مراسم چای خورون عصرامون , دور هم جمع شدنا , تیکه های بی نظیری که همیشه به جا و به موقع بود , خیرخواهی ِ بیش از اندازه ات , هوش سرشارت , آیییییییییی ..ممنونم برای بودن ات .اگه می بینی گریه میکنم همه اش برای خاطره اینه که نازنینی مثل تو رو از دست دادم وگرنه خوشحالم که دیگه درد نمی کشی که دیگه شده بود آرزوت که نباشی ... خوفمه که کلید بندازم و برم اونور ... وقتی در رو باز می کردی رو دیوار یه نوشته چسبونده بودی " بوسیدن ممنوع " و چه خوب بود که همیشه برای من استثنا قائل می شدی . چه خوب بود بودنت ... همیشه هستی . تو قلبم . تو یادم . می بوسمت
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:36  توسط حباب   | 

دلم برات تنگ میشه خانوم زائر نازنینم 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:22  توسط حباب   | 

این هفته را هفته ی معاشرت نام گذاری میکنیم . 
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:34  توسط حباب   | 

زمانه زمانه ی دلتنگی است .

اون کارت ِ پر از گل محک اون دست خط ِ آشنای ِ مهربون ... اصلن الان خوشحالم بابت دفاعیات ِ سرسختانه ام سر کلاس دیروز در بحث نامه و اینا که همانا هند رایتینگ خودش یه بخش عظماست در ارتباطات . که حتی کاغذه . که حتی پاکته . که خب اونایی که انکارش میکنن حتما یه کارت پر گل نداشتن . حتما هیچ وقت لذت ِ شانزه لیزه های ِ کاهی ِ آ پنج رو کشف نکردن . که حتما هیچ کدوم پاکت های باسلیقه ی سال ِ هشتادی نداشتن .و حتی دفترچه های رنگارنگ پابکو و سم تو سایزهای مختلف ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:31  توسط حباب   | 

تبدیل به موجودی شدم حالا که حتی دم دست ترین معاشرتها دلهره زا شده اند برایش .آخرین باری که جایی مهمان بودم از خاطرم رفته و حالا برای یک مهمانی ساده دلشوره است که دارد بیداد میکند .


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:26  توسط حباب   |