به همین سادگی را دیشب توی سالن شماره ی دو سینما سپیدرود با خواهرکم دیدم .من و طاهره ی فیلم شبیه بودیم ؟ نمیدانم . دلم گرفته بود . درست از صبح اش . هی یک پرده ی اشک می نشست پشت چشم هام . هی به روی خودم نمی آوردم . آخرش وسط حرف های شیرین پسر طاهره , آن موقع که داشت می گذاشت اش کلاس زبان و از دور نگاه اش می کرد , سریده شدن . خوشحالم که خواهرکم حالا بزرگ شده . اینقدر بزرگ که سرم را روی شانه های جوان اش بگذارم و آرام شوم .
* یک کارت که تویش تا جا می شد نوشته بود . حالم را خوش کرد . بدون بغض نمی شد خواندش . توی خانه راه رفتم و برای خودم بلند بلند خواندم اش . دلم خیلی تنگ است . خیلی خیلی خیلی زیاد ...

نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت
می دوم
شکوفه های تو ام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم
تو، طلسم آب شده در هوا،
شش های مرا، تسخیر کرده ای.
" شمس لنگرودی "
باید برای آخر سال ام یک چیز ثبت شده داشته باشم . باشد برای شب . وقتی خانه ی آبی مان از تمیزی برق بزند و عطر خوش عودهایی که هدیه گرفتم فضا را خوش کند و تخم مرغ ها رنگ شده باشند و همه چیز آماده ی آماده ...

* افسردگی های متعدد من چه قدر وقت مرا تلف کرده . حداقل سه سال , که این بیش از تمام لحظات هم آغوشی من با اوست .

توی خیابان های شلوغ اسفند از این سوی شهر به آن سوی شهر که میدوم , توی مغازه ی مرغ فروشی , درست وسط وسط ِ بازار ماهی فروش ها تول لبخندهای کج و کوله ی کله های آماده ی طبخ , وسط آخرین حباب های ماهی های توی تشت سفید , توی عطر خوش خالیواش , ریحان , فلفل , وسط مصاحبه با دخترکی که میهمان امروز و فردا است , می نویسم . عاشقانه هایم پای سینک ظرفشویی , وقتی کاسه های سفالی آبی را می شورم نوشته می شوند . دلتنگی هایم وقتی ماهی ها را سرخ می کنم توی تابه . غرغر های همیشگی ام موقع جارو زدن
می نویسم
این روزها آدم های قصه های پیرزاد پریده اند درست وسط زندگی من . مانده ام با این همه واقعیت که اینطور دور و برم جولان می دهند چه کنم؟
دارم خودم را به زور به بهار می رسانم . می کشندم روی زمین و من می روم جلو . تمام انرژی ام را از دست داده ام .
* نزدیکی . حنیف قریشی . کاغذ کاهی و این خطر زیر جمله های کتاب با روان نویس قهوه ای مجنون ام کرده .
توی زیر و رو کردن های نقاشی های دیشب داشتم هلاک می شدم از اینهمه رنگ . دلم میخواست همان نصفه شبی زنگ می زدم به دوست نقاشمان و این ذوق مرگی بی حد و اندازه ام را با او قسمت می کردم .
این که این بالاست یکی از زیباترین هایش بود . هر چند همه شان به اندازه ی کافی ویژگی های دلبردگی از من را داشتند . دلم خواست همه اشان را روی بوم های کوچک و بزرگ چاپ کنم و به در و دیوار خانه مان بیاویزم .
دلم خواست یکی به دوست تازه ی شیرین ام هدیه کنم . مهتاب خانوم این عکس بالایی را عجالتا داشته باش . یک قاب زیبا طلبت

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت...
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است...
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟...
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد...
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟...
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد
قصه ی برف زیادی تکراری شده . هی می بارد و می بارد و انگار هیچ جوره خیال رفتن ندارد . کلافه و شاکی ام از دست این برف . یک هفته ی تمام است چپیده ایم توی خانه و از کار و زندگی و همه چیز افتاده ایم .خدای خوب و مهربانی که می دانم اینجا را می خوانی ! قبول . شما خیلی بزرگتر و باعظمت تر و قدرتمند تر از این حرفا هستید و ما پیش شما سوسک هستیم . شما خیلی خیلی خدای باحالی هستید . اما نمی شود یک تلنگر کوچولو به این توده هوای سرد که جا خشک کرده بالای سر ما بزنید که یک قدم فیلی برود آن طرفتر ؟ مثلا آفریقا . به خدا آدم های آنجا هم دل دارند خدا جان . ما با همان خاطره ی برف سال 83 هم می توانستیم تا آخر عمر سر کنیم و وقتی که پیر شدیم برای نوه هامان چنان با آب و تاب از برف آن سال بگوییم که کلی دلشان بسوزد ...
نمی دانم که ای
نمی دانم چه ای
همین که آوازت
شب را نیلی می کند کافی ست
روزهايی هست توی زندگی که دلم می خواهد فقط راه بروم . از صبح تا به شب . حالا چه فرق می کند رشت یک متر برف باریده یا 60 سانت یا تگرگ می بارد از آسمان ؟
روزهایی هست توی زندگی که دلم می خواهد از صبح ببافم و ببافم . شال می بافم و توی صدای میل های بافتنی هزار زمزمه ی عاشقانه کشف می کنم . دونه هایی که از زیر باید بافته بشن مال ِ گذشته . دونه هایی که از رو می بافم مال امروزم . مال فردام ...
روزهایی هست توی زندگی که هیچ چیز اندازه ی پیاده راه رفتن تا باغ جناب محتشم راضیم نمی کند . گلوله های برفی روی صورتم قطره قطره آب می شوند .
روزهایی هست که خوب نیستم . از زمین و زمان شاکی ام . توی خانه تنها می مانم و بغض می کنم و با ماگ ِ قاشق دارم نسکافه و دنت و شیر قهوه می خورم و شهروند می خوانم و یادداشت لیلا نصیری ها درباره ی دیدار با ابراهیم گلستان را و عاشق همه ی تصویر های قشنگ و واقعی نوشته اش می شوم و دلم می خواهد دوباره همه ی کتاب های گلستان را بخوانم و از همه ی آدم هایی که با تصویرهای وارونه اشان یک غول بد اخلاق توی ذهنم ساخته بودند بیزار می شوم
روزهايی هست که دلم می خواهد همه ی هوای اين خانه را با عطر نرگس هایی که قبل از هجوم برف از توی باغچه نجاتشان داده ام بغل کنم٬ بدوم تا سر کوچه٬ هلش بدهم توی دست های اين و آن و داد بزنم...
* این روزها زمزمه هایم با خودم تمامی ندارد