تجویز صبح های پرنور است اصلا این ترانه ی فری تیل (fairytale) الکساندر ریبک.
Years ago, when I was younger
I kind a liked, a girl I knew
She was mine and we were sweet hearts
That was then, but then it’s true
I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
Every day we started fighting
Every night we fell in love
No one else could make me sadder
But no one else could lift me high above
I don’t know what I was doing
When suddenly we fell apart
Nowadays I cannot find her
But when I do we’ll get a brand new start
I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
She’s a fairytale yeah
Even though it hurts
cause I don’t care if I lose my mind,
I’m already cursed
تنهایی امشبم را یاد گرفتم چه جوری پر کنم . توی گوگل سرچ کردم موسیقی برای رقصیدن . به همین سرخوشی . تا دانلود شدن اش رفتم شیر و نسکافه ام را خوردم و نت های کلاس ِ فردام را نوشتم و لکچر سیلویا خانومم را یک صفحه خواندم . بعدش چراغ ها را که خاموش کردم , آقای ِ سلطان پور ِ بی بی سی را که میوت کردم , صدای اسپیکر را اینقدر که نشنوم صدای پاهای توی راه پله را بردم بالا و ... از همین جا توی این راهروی ِ فسقلی امان گذشتم و رسیدم طبقه ی بالای خانه ی پدری ام با خواهرک که می رقصیدیم .بعدترش خاطره ای دور بود . دست هام را گرفته بودی که چی برقصیم ؟ رنگ هاش یادم هست هنوز . بوی شمع هاش هم . اتوبان تهران کرج بود با موسیقی کردی . مدرس بود با چی ؟ سون بند ؟ تازه تو آینده هم با خیالم رقصیدم . توی یک عروسی :) با دامن پفی ِ زیر فنر دار :)))
من اگه خدا بودم می دادم اردیبهشت رو از تو ماه های بهار حذف کنن به جاش یه آبان ِ دیگه شایدم یه مهر دیگه می ذاشتم .اردیبهشت هم اردیبهشت های قدیم . از این جدیدآ فقط جنون های کش دارش مونده ...
چشم ها و چشمه ها خشکند , روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
...
آه باران ای امید جان بیداران
- حال و احوال خودم را این روزها از خودم هم که بپرسی نمی دانم . پس لطفا اینجوری زل نزن توی چشمهام که جواب پیدا کنی برای ِ قطره اشکی که ناغافل غلتیده روی صورتم که من تا خود ِ سپیده ی نزده هم که بگویم همین ِ نوای دل انگیز ِ " آه باران " بوده دلیل اش تو باز همینجور نگاهت روی صورتم است و من مجبورم خودم را پشت ِ گل های آبی گم و گور کنم ...
- دیروز رفتم نشستم توی سالن ِ قراضه ی سینما 22 بهمن وقتی همه خوابیم ِ جناب بیضایی را دیده ام و ... خب خوب نبود . خوب ِ دل چسب ِ خوشایند ِ مقبول نبود .همانقدر که بیست ِ تلخ و سیاه و سفید را دوست داشتم این یکی را نتوانستم هیچ جوره خواستنی اش کنم .
- اردیبهشت و جنون اش را توی ِ این روزهای شلوغ ِ مدرسه ای کجا پنهان کنم ؟
- حالا که دلم رفتن میخواهد ماندگارم کرده ای ... من دلم میخواهد برود .می شنوی که ؟ هنوز اینجا را میخوانی که ؟ یک فوت ِ کوچولو هم که کنی من به خواسته ام رسیده ام ها ... مرحمتی بنمای و اجابت کن
نمی نویسم اینجا شاید که دلم از تلفن هایی که توضیح می خواهند بابت کلمه هام فراری است . نمی نویسم اینجا شاید چون جامدادیم این روزها پر ِ استدلرهای نمدی ِ هزار رنگ ِ دوست داشتنی است و دفترم کنار ِ کتاب های نخوانده ام رفیق بهتری شده تا این چهاردیواری ِ مجازی . نمی نویسم اینجا چون هنوز با خودم کنار نیامده ام که با تکه های نانوشته ام چه کنم .نمی نویسم اینجا چون بله . دقیقا . کلاس ها و فیس بوک و لاست امانم را بریده اند ... بهانه پیدا کردن کار ِ سختی نیست این روزها